قسمت هفدهم
ساعت نزدیک هشت بود و باران هنوز نیامده بود. باران بعد از ظهر با لعیا و چند تا از هم کلاسی هایشان رفته بودند عیادت استادشان که در بیمارستان بستری بود. ساعت هفت زنگ زدم و باران گفت که بعد از بیمارستان یکی از دوستانش که تولدش بوده دعوتشان کرده بود برای بستنی و نشسته بودند به حرف زدن. نمی دانستم چه بهانه ای بیاورم که زودتر بیاید خانه. فکرم به چیزی قد نداد! با این حال اصرار بی دلیل مرا که دید گفت کم کم دارد راه می افتد و من تمام مدّت چشمم به ساعت بود. مامان، مادر و پدر دکتر عزیزی را هم دعوت کرده بود. پنج دقیقه مانده بود به هشت که صدای زنگ در آمد. نفس راحتی کشیدم. دویدم به سمت آیفون. بابا که همان موقع از حیاط آمده بود داخل، آیفون را برداشت و نگاه سرزنش آمیزی نثارم کرد. ایستادم. بابا گفت: "بفرمایید! خوش اومدید!" و من یخ کردم! گوشی را گذاشت و گفت: " مگه سر آوردن؟ چه خبره؟! برو لباست رو بپوش!"
آرام گفتم: "فکر کردم بارانه!" و چرخیدم به سمت پذیرایی. روسری و مانتوم را که روی دسته ی مبل گذاشته بودم، پوشیدم. مامان چادرش را انداخت سرش. فکر کردم حالا باران که بیاید چه عکس العملی خواهد داشت؟! می خواستم وقتی که آمد خانه آماده اش کنم. پشت تلفن اگر می گفتم سینا می آید می گفت به من چه؟! شاید اصلا نمی آمد خانه! حالا ولی بیاید می پرسد برای چه این قدر هول بودم که او بیاید؟! هول بودم که قبل از رسیدن سینا برایش تعریف کنم که امروز سینا را دیده ام، البتّه نه همه ی ماجرا را.
در باز شد و صدای خوش آمد گویی بابا و مامان آمد و صدای سلام و احوال پرسی حاج خانم و حاج آقا عزیزی و صدای لرزان سینا. رفتم توی راهرو و سلام کردم. مادربزرگ سینا روسری سفیدش را زیر گلو گره زده بود و چادر مشکی گلدارش را کمی عقب تر روی سرش گذاشته بود و جلویش را با یک دست گرفته بود و با دست دیگر عصای چوبی آلبالویی رنگش را. قد کوتاه و صورت گرد مهربانش که می خندید و موهای جوگندمی اش که کمی از کنار روسری بیرون آمده بود مرا یاد دکتر عزیزی می انداخت. خم شدم و صورتش را بوسیدم. او هم به سبک مادربزرگ ها گونه هایم را چندبار محکم بوسید. پدر بزرگ امّا قد بلند و کشیده ای داشت و گذر زمان کمرش را ذرهّ ای خم نکرده بود. حتما موهای مجعّد سینا و قد بلندش به پدر پدرش رفته بود؛ هر چند می گفتند با پدربزرگ مادرش مثل سیبی بودند که از وسط نصف شده بودند؛ این را خودش در باغ شیراز گفته بود. سینا شیرینی توی دستش بود و کت و شلوار نوک مدادی به تنش با پیرهن صورتی کمرنگ. صدای لرزان و لپ های گل انداخته اش ناگهان لبخند آورد روی لبانم. خودم را کنترل کردم که نخندم! حسابی مثل خواستگارها شده بود! فکر کردم خدا را شکر دسته گل نگرفته است! بابا شیرینی را از دست سینا گرفت و گفت: "چرا زحمت کشیدید؟!" حس کردم بابا از چیزی معذّب است؛ از همان بعد از ظهر که آمدم نگرانی در صورتش معلوم بود. سینا گفت: "چه زحمتی؟! به مناسبت 13 رجبه! عیدتون پیشاپیش مبارک!"
بابا مهمان ها را به سمت پذیرایی راهنمایی کرد. مامان رفت توی آشپزخانه و من به دنبالش رفتم. گفتم: "مامان کاری هست من بکنم؟ چایی بریزم؟"
مامان گفت: "دستت درد نکنه! تو سالاد رو درست کن!" کاهو را از توی یخچال برداشتم و پرپر کردم. یکی یکی پرهای کاهو را زیر آب سرد می گرفتم و می گذاشتم توی سبد. بابا و حاج آقا داشتند خوش و بش می کردند و حال و احوال. مامان گفت: "دخترجون چه قدر آب می ریزی! اسرافه این طوری! کاهوها رو بریز توی تشت، آب بریز روشون و بعد بشور!" گفتم چشم. آب را بستم و رفتم ازتوی کمد تشت آبی پلاستیکی را برداشتم و گذاشتم تو سینک ظرفشویی. کاهوها را که یک بار شستم و آبش را ریختم، گذاشتم دوباره آب بریزد رویش و ماده ی ضدعفونی کننده زدم. فکر کردم چه طور باید به باران بگویم؟ عکس العملش چه خواهد بود؟ اگر بگوید نه سمیرا ناراحت نشود! گوجه و خیار را شستم و گذاشتم روی تخته. تخته را گذاشتم روی میز و نشستم. رو به در آشپزخانه نشسته بودم و نیم رخ سینا را می دیدم. سینا دیگر صدایش نمی لرزید. همان طور که با جدّیت به سوال های بابا درباره ی مصاحبه اش و احوال پدرش و خیلی چیزهای دیگر جواب می داد نگاه های سرگردانش را می دیدم که گاه به سمت آشپزخانه و گاه به سمت پله ها می چرخید... حتم به دنبال باران بود. مامان چای را ریخته بود و بابا را صدا کرد که چای را ببرد. بابا آمد و سینی چای را برداشت. نگاه متعجّبی نثار من کرد؛ انگار هنوز از دویدن من به سمت آیفون سر در نیاورده باشد و من مانند از همه جا بی خبرها نگاهش کردم؛ انگار که نمی دانم چرا این طور نگاهم می کند!
گوجه و خیار که تمام شد بلند شدم و کاهوها را دوباره آب کشیدم و آبش را ریختم. کاهوها را گذاشتم توی سبد تا آبش برود. مامان گفت: " بهشت جان! چندتا خیار هم برای ماست رنده کن لطفا!" مامان رفت به سمت پذیرایی. صدای حاج خانم آمد که گفت: "توی زحمت افتادید نسرین جان."
چند تا خیار دیگر از یخچال برداشتم و شستم. داشتم خیارها را پوست می کردم که صدای به هم خوردن در از بالا آمد. سینا توی صندلی اش جا به جا شد. بعد صدای پای روی پله ها آمد و صدای سینا که داشت به سوال بابا درباره ی کارآموزی جواب می داد شروع کرد به لرزیدن. پلّه ها به نشیمن ختم می شد و از پذیرایی سینا نمی توانست ببیند که بهار است که از پله ها پایین می آید نه باران. دلم برایش سوخت. فکر کردم حتما خیلی باید دوستش داشته باشد. بهار آمد پایین و سلام کرد. سینا که انگار آب سرد ریخته بودند روی سرش، نیم خیز شد و سلام کرد. فکر کردم مگر می شود با یکی دو بار دیدن آدم این قدر عاشق شود؟! عشق در نگاه اوّل؟ یعنی واقعیّت دارد؟
یاد آن روز پاییزی روی پلّه های دانشکده افتادم و نگاه های دنباله داری که از آن روز به بعد ادامه داشت. سرم را تکان دادم که از یادم برود. سینا هیچ جور مثل حبیب نبود. سینا می دانست که چه می خواهد! و مهم تر از آن به نظر صادق بود... فکر کردم یا شاید هم مثل فرهاد که بدون دیدن شیرین با شنیدن صدایش عاشق شده بود. یاد آن روز افتادم که توی باغ شیراز، باران به درخت تکیه داده بود و برای من شعر می خواند که یک دفعه صدای خش خش برگ ها آمد؛ سینا انگار مسحور شعر خواندن باران به سمت صدا کشیده شده بود.
مثل قصّه ها بود. فکر کردم حتما می شود کسی بدون این که کسی را بشناسد از شنیدن صدایش یا دیدنش عاشقش شود ولی در واقعیّت چنین عشقی دوامی ندراد چون وقتی این دو آدم همدیگر را بشناسند و با حقیقت هم دیگر آشنا بشوند شاید هیچ ربطی به هم نداشته باشند. خیلی وقت ها البته آدم ها این تفاوت ها را نمی پذیرند و فکر می کنند می توانند خودشان را برای دیگری تغییر دهند. اما وقتی این تغییر همراه با تغییر باور نباشد و از خود گذشتگی به خاطر محبوب باشد باز هم دیری نمی پاید که آتش عشق را کم سو و کم سوتر می کند و توقّع ها را از یک دیگر بالاتر می برد و بعد زندگی فرو می پاشد. فکر کردم آدم هر چه قدر هم که عاشق، نباید برای با معشوق بودن خودش را تغییر دهد. مگر آن که به آن تغییر باور پیدا کند که آن وقت دیگر به خاطر معشوق نیست بلکه به خاطر باور خودش هست که تغییر می کند. یادم آمد که وقتی برای معلّم فلسفه ی پیش دانشگاهی مان این ها را گفته بودم کمی با تعجّب نگاهم کرد و بعد لبخند کوتاهی زد و آرام گفت: " بزرگ تر از سنّت فکر می کنی!" ولی یک جوری گفته بود که نفهمیده بودم این یعنی خوب است یا بد!
صدای زنگ که آمد داشتم خیار آخر را رنده می کردم. از جا پریدم و خیار را رها کردم. سینا استکان چای توی دستش را آرام گذاشت توی نعلبکی. پای راستش را که روی پای چپ انداخته بود زمین گذاشت و در صندلیش جا به جا شد. بهار بلند گفت: " من رفتم." و من که به در آشپزخانه رسیده بودم نگاه بابا را که یادم آمد، ندویدم که زودتر برسم. می خواستم بروم پایین توی حیاط. نمی دانستم حتّی می خواهم چه به او بگویم؟ ولی می دانستم که می خواستم زودتر به او برسم، پیش از او که او به این جا می رسید. در چارچوب در ایستاده بودم که بهار گفت سلام و دکمه ی آیفون را فشار داد. نگاهم افتاد به سینا که دوباره توی صندلیش جا به جا شد و بعد انگار که نتواند توی جایش بند شود بلند شد و آرام از بابا پرسید: "ببخشید دستشویی کجاست؟" و وقتی بابا او را به طرف راهروی سمت در راهنمایی کرد با اضطراب، سریع قدم برداشت و پیش از آن که در خانه باز شود خودش را به دستشویی رساند. در بسته شد و صدای شیر آب... تصوّر کردم که صورتش را در آیینه می بیند که سرخ شده از شرم. سه مشت آب خنک توی صورتش می ریزد و از پس قطره های آب به تصویر خود در آیینه می نگرد و فکر می کند که این چه حالی ست؟ و فکر می کند که لحظه ی دیدار نزدیک است و قلبش که توی سینه اش بند نمی شود و می ترسد که همه ی این ها خیال باشد. فکر کردم به پریشانی او و بی خبری باران، دلم برایش سوخت....
برگشتم توی آشپزخانه و خیار را تمام کردم. سبد کاهو را برداشتم که در خانه باز شد و صدای باران که گفت سلام! تصوّر کردم سینا را که الان تکیه داده به کاشی های خنک دستشویی و لبش را می گزد. نمی داند که چه طور باید خارج شود و نمی داند که چه باید بگوید. سبد به دست آمدم سمت در و صدای باران آمد که بلند گفت: "به به چه بویی! خورشت بادمجون!" از توی راهرو، پذیرایی کامل دیده نمی شد. باران بی خبر از همه جا توی چارچوب در آشپزخانه که ظاهر شد با تعجّب آرام گفت: "کسی اومده؟!" و کاهویی از توی سبد کش رفت. آرام گفتم: "آره!" همان طور که به کاهو گاز می زد آرام تر گفت: "مهمون؟! کی؟" مامان که رسیده بود به آشپزخانه گفت: "دستِ نشسته به کاهو نزن! مریض می شی ها!" و من آرام تر از او گفتم: "آقا سینا!" فکر کردم که چرا نگفتم مادر و پدر دکتر عزیزی؟! باران پرسید: "آقا سینا؟ کدوم آقا سینا!" فکر کردم که سینا شنید! و قبل از این که بتوانم چیزی بگویم در دستشویی باز شد و باران برگشت همان طور که دهانش پر بود. سینا سلام کرد و باران که حالا صورتش را نمی دیدم فکر کنم چشم هایش حتما گرد شده بود، سرفه ای کرد و کاهوها را قورت داد و گفت: "ببخشید! سلام! خوبین شما؟! خانواده خوبن ان شالله؟" حس کردم زانوهای سینا حتما یاری اش نمی کنند الان و دارد به خودش فحش می دهد که چرا بلند شده است و حالا چه طور خود را به صندلی برساند. سینا با صدایی که از ته چاه در می آمد گفت: "الحمدلله! به مرحمت شما! شما خوبین؟" خون دویده بود توی گونه هایش، سرش را پایین انداخته بود. باران گفت: "بله خیلی ممنون! بفرمایید!" سینا سرش را تکان داد و همان طور آرام و با طمانینه مثل عصر آن روز در دانشگاه شاید حتی آرام تر خودش را به صندلی رساند و نشست. صدای مادربزرگ سینا که آمد که پرسید باران جان تشریف آوردن؟ باران به سمت پذیرایی رفت و سلام و احوال پرسی کرد. بعد از چند دقیقه باران با چشم های گرد شده آمد سمت من و نگاهی که یعنی چه خبر است؟ و بعد خواست که دوباره کاهو بردارد که سبد را کشیدم این طرف و گفتم: "دستت رو نشستی!" باران چشم غرّه ای رفت طرفم و رفت به سمت دستشویی! صدای بابا آمد که گفت: "فکر کنم این جا خیلی گرمه! حسابی قرمز شدید!" کتتون رو بدید من آویزون کنم!" و به بهار گفت که کولر را بیشتر کند.
باران برگشت و کاهوی دیگری برداشت و گاز زد. صدای گاز زدنش می رفت روی اعصابم! فکر می کردم به حال دل سینا و به بی خیالی باران! به بی خبریش! می خواستم یک چیزی بگویم ولی هی لبم را گزیدم. می خواستم بگویم مگه چند تا سینا می شناسیم که می گویی کدوم آقا سینا، ولی نگفتم. باران گفت: "حالا چی کارم داشتی؟!"
گفتم: "حالا شب بهت می گم! الان شام آماده است بیا میز رو بچین!"
مامان سریع چرخید و گفت: "برو اوّل لباسای بیرونت رو عوض کن!"
باران آرام گفت: "مامان چه فرقی می کنه؟! مانتو شلوار، مانتو شلواره دیگه! تازه شسته بودمشون!"
مامان آرام تر گفت: "فرق می کنه! اون مانتو شلواری که باهاش بیمارستان رفتی، بستنی فروشی رفتی ومعلوم نیست باهاش کجاها نشستی! مقنعه ات رو هم عوض کن! همه اش رو هم بنداز تو سبد رخت چرکا!"
باران زیر لب غر ولندی کرد و رفت.
سالاد را که آماده کردم گفتم: "مامان من یه لحظه می رم بالا الان می آم!"
مامان گفت: "می خوام شام رو بکشم! زود بیا!"
گفتم: "چشم" و از آشپزخانه آمدم بیرون. مامان بهار را صدا کرد که کمک کند میز را بچیند. رفتم بالا. باران داشت لباس هایش را عوض می کرد. گفتم: "چه قدر دیر اومدی!" گفت: " چرا زنگ می زنی نمی گی مهمون داریم آدم ضایع نکنه؟ بعد هم این جا چه خبره؟ مادر و پدر دکتر عزیزی؟ سینا؟"
به من من افتادم. گفتم: "خوب مامان یه دفعه تصمیم گرفت دعوتشون کنه!"
گفت: " من که تا بعداز ظهر خونه بودم!"
گفتم:"امروز اتّفاقی سینا رو تو دانشگاه دیدمش! بعد مامان که زنگ زد خیلی اتّفاقی داشتم باهاش حرف می زدم که مامان گفت دعوتش کنم بیاد خونه برای شام!"
باران نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و گفت:" همه ی این ها اتّفاقی؟ سینا بیاد تهران! بعد اتّفاقی سر راه تو سبز بشه! اتّفاقی با هم حرف بزنید... مامان هم یک دفعه با مادربزرگ و پدربزرگش دعوتشون کنه!"
گفتم: "آره دیگه! پس چی؟! خوب اومده بوده تهران برای مصاحبه ی فوق! اتّفاقا با آقای نیستانی دوست صمیمی بودن و اتّفاقا امروز باهاش اومده بود سر تمرین کجای این ها اتّفاقی نیست؟!..."
باران از پشت در مانتوی آبی زنگاری رنگش را که آویزان بود برداشت و انگار کمی قانع شده باشد گفت: " خوب حالا چی کارم داشتی؟"
گفتم: " حالا بهت می گم الان وقتش نیست."
رفت روبروی آینه و روسری مشکی اش را که حاشیه ی پایینش بته جقّه های آبی زنگاری داشت به سر کرد و یک طرفش را آورد بالا و سنجاق زد کنار گونه اش. برگشت و گفت: "نمی دونم چرا یه لحظه که سینا رو با کت و شلوار و لپ های گل انداخته دیدم و بعد مادربزرگ و پدربزرگش رو فکر کردم شاید کار مهمت ربطی به اون داشته! مثلا ربطی به اون خواستگار ناشناس..." و لبخند بدجنسانه ای زد!
دویدم وسط حرفش. گفتم: "دیوونه شدی! سینا..." و ادامه ی حرفم را خوردم و گفتم: "چه ربطی داره؟!"
خندید و گفت: " البتّه در اون صورت باید مامان باباش رو هم می آورد!"
گفتم: "خاله زن باجی شدی ها! می آی بریم پایین یا نه!"
رفتیم پایین و کمک مامان کردیم که میز شام را بچیند...
***
آن شب گذشت. اتّفاق خاصّی نیفتاد. نه این که قرار باشد بیفتد! منظورم این است که به خیر گذشت. نمی دانم چرا دلم آشوب بود. مثل هر مهمانی دیگری بود. سینا بعد از شام آرام تر شده بود و دیگر سرخ نمی شد و دستانش نمی لرزید. از هر دری سخن گفته شد و بین باران و سینا جز چند جمله درباره ی مصاحبه و دانشگاه چیز دیگری رد و بدل نشد. مهمان ها رفتند و باران به نظر کماکان از همه جا بی خبر. پذیرایی را که جمع و جور کردیم باران گفت که سرش درد می کند و می رود که بخوابد. من به دنبالش رفتم.
نمی دانستم که چه بگویم. منتظر بودم که خودش دوباره بپرسد. رفتم مسواک زدم و برگشتم. نشسته بود جلوی آینه و داشت موهایش را شانه می کرد. حلقه های سیاه زلفش که دورش ریخته بود مثل تصویرهای توی مینیاتورها شده بود. فکر کردم چرا حرفی نمی زند؛ انگار یادش رفته بود.
فکر کردم شاید هم فهمیده ولی به روی خود نمی آورد. باران همیشه همین طور آرام بود. از ظاهرش نمی شد به درونش پی برد. برعکس من که مثل ماهی توی ماهیتابه همیشه در حال جلز ولز بودم! و رنگ رخسارم سرّ درونم را فاش می کرد. یا گونه هایم سرخ می شد، یا چانه ام می لرزید و یا نگاهم مثل مرغ پرکنده ای از این طرف به آن طرف می پرید!
لباس هایم را عوض کردم و نشستم روی تخت. شانه را گذاشت جلوی آینه و رفت به سمت در. گفتم: "کجا می ری؟"
برگشت و با تعجّب گفت: "می رم مسواک بزنم! تو خوبی؟" گفتم: "آره!" و رفت!
دراز کشیدم روی تخت. باران کلّا بی خیال تر بود. من زیاد فکر می کردم. همیشه فکرم مشغول بود و گاهی آن قدر فکر می کردم که سرم درد می گرفت. خیلی شب ها هجوم افکار نمی گذاشت که بخوابم و صدای دنگ دنگ ساعت یادم می آورد که چند ساعت است که بیدارم... ساعت یک دنگ می زد و بعد دو تا و بعد... یک وقت هایی ساعت پنج و شش می شد و من هنوز بیدار بودم و بعد نور آفتاب می زد و من سرم را می کردم زیر بالش و فایده ای نداشت...
باران امّا سرش را که می گذاشت روی بالش چند دقیقه ای نمی گذشت تا خوابش ببرد.
باران که برگشت توی اتاق من دوباره نشستم. گفت: "چراغ رو خاموش کنم؟"
گفتم:"خاموش کن!" و چراغ کنار تخت را روشن کردم. گفت: "راستی یه چیزی می خواستی بگی!"
گفتم: "تو که سرت درد می کنه!"
نشست روی تخت و چراغ کنار تختش را روشن کرد. گفت: "عیبی نداره! بگو!"
گفتم: "آخه شاید طول بکشه! می خوای فردا حرف بزنیم!"
گفت: "درباره ی صاحبدله؟"
بر آشفته گفتم: "نه بابا! چی درباره ی اون؟ اون که هر چی بود یا نبود تموم شد!" نفس عمیقی کشیدم و گفتم: "درباره ی تواِ!"
خندید و گفت: "یعنی چی؟"
در سکوت نگاهش کردم.
دوباره خندید و گفت: "نکنه مریضی ناعلاجی دارم خودم خبر ندارم! چرا قیافه ات این جوری شده!... خوب بگو دیگه!"
گفتم: "واقعا ایده ای نداری یا این قدر هنر پیشه ی خوبی هستی؟! فکر می کنی سینا با من چی کار داشت تو دانشگاه؟"
چشم هایش که از خنده باریک شده بود داشت کم کم از تعجّب گرد می شد. گلویش را صاف کرد و گفت: "دست انداختی من رو بهشت؟" و بالشش را صاف کرد و دراز کشید روی تخت.
گفتم: " واقعا ایده ای نداشتی! ها؟!"
دست چپش زیر سرش بود. در نور کم چراغ می دیدم که میان ابروهایش به پایین مایل شده و چشم هایش را باریک کرده است!
سرش را چرخاند طرفم و گفت: "درباره ی چی ایده ای نداشتم؟ الانم ندارم! بهشت سرم درد می کنه! درست می گی بفهمم منظورت چیه یا اگه می خواهی مسخره بازی کنی بخوابم!"
گفتم: "چرا عصبانی می شی! من مسخره بازی نکردم! جدّی گفتم!"
سرش را چرخاند انگار نخواهد توی چشم هایم نگاه کند. دست چپش را از زیر سرش در آورد و گذاشت روی سینه اش. پیشانی اش یک لحظه در هم کشیده شد و باز شد. آرنج راستش را گذاشت روی پیشانی اش و گفت: " عصبانی نیستم! سرم خیلی درد می کنه."
لبش را گزید و دوباره گفت: "مگه نگفتی اتّفاقی دیدیش؟! کاملا اتّفاقی!"
گفتم: "آره! و اونم ایده ای نداشت که امروز من رو می بینه ولی به قول خودش فکر کرده شاید این اتفّاق دلیلی داشته!"
پیشانی اش دوباره در هم کشیده شد. حالش خوب نبود و ترسیدم که با حرف هایم حالش را بدتر کنم. گفتم: "خوب بذار فردا باهات صحبت می کنم. الان حالت خوب نیست... بخواب... می ترسم دوباره حالت بد بشه!"
باران بلند شد و با همان قیافه ی از حال رفته نشست. بالشش را گذاشت پشتش و همان طور که تکیه داده بود، زانوهایش را جمع کرد. آرام گفت:" نه همین الان بگو! نه این که برام مهم باشه! ولی سر در نمیارم از حرفات! فکر می کنم منظورت یه چیز دیگه است و من گیج سر دردم و نمی فهمم تو چی می خواهی بگی!... !"
گفتم: "نه درست فهمیدی! سینا بعد از جلسه ی تئاتر گفت که بمونم باهام کارداره و بعد..."
خودم را کشاندم جلو و نشستم لبه ی تخت و بعد همه ی ماجرا را براش تعریف کردم. هر چه گفته بود و گفته بودم. مات نگاهم می کرد. حالت صورتش تغییر نمی کرد. خمار بود. انگار حرف هایی که می زدم اهمّیّتی برایش نداشته باشد یا شاید هم از تعجّب ماتش برده بود!
حرف هایم تمام شد و نگاهش را چرخاند روی گل های آبی روی پرده که در نور کم اتاق تیره می نمود.
گفتم: "پس واقعا ایده ای نداشتی؟! بیچاره سینا!"
نگاهش را تند برگرداند به سمت من، امّا هیچ نگفت.
گفتم: "خوب یکی این قدر عاشق و معشوق این قدر بی خبر...!"
خودش را کشاند لبه ی تخت و با ابروهای گره خورده اش گفت: " تو چرا این قدر سنگ اون رو به سینه می زنی؟! این قدر عاشق رو از کجا آوردی؟! عاشق و معشوق چیه؟! حتما می خواسته زن بگیره مامانش و سمیرا بهش گفتن فلانی چه طوره؟! اونم فکر کرده دیده بد نیست، گفته باشه! فقط ترسیده بیاد خواستگاری یا حتی به خود من بگه، نه بشنوه و غرورش بشکنه! اومده اوّل از تو بفهمه مزه ی دهن من چیه، خدای نکرده ضایع نشه!"
داشتم شاخ در می آوردم! گفتم: " حالا چرا این قدر عصبانی شدی؟! خدا رو شکر که نیومد به تو بگه! تو با این عکس العملت که بنده خدا رو نابود کرده بودی! انگار اصلا به حرف های من گوش نکردی ها! این حرف ها رو از کجا در آوردی؟! من بهت می گم دستاش می لرزید، تا بناگوشش سرخ بود، چشماش پر اشک بود..."
پریشان گفت: "بود که بود! اینا که دلیل نمی شه! مگه صاحبدل...." و بقیّه ی حرفش را خورد و نگاهش را چرخاند. جا خورده بودم! فکر کردم کی می شود دیگر اسمش را نشنوم؟! کی می شود یادش خنجر نشود توی قلبم؟! کی می شود همه یادشان برود؟! احساس کردم که سرم دارد داغ می شود و چشم هایم می سوزد. نگاهم کرد؛ خشم از نگاهش رفته بود و دوباره درماندگی جایش را گرفته بود؛ نگاهم را دزدیدم.
گفت: "ببخشید! من... منظورم این نبود که..."
سعی کردم بغضم را بند بزنم و اشکم را مهار کنم. نگذاشتم حرفش تمام شود. لبخندی زدم و آرام گفتم: " ها! پس دردت اینه! من رو می بینی و می ترسی! می ترسی که دلت بشکنه! برای همین این طور گارد گرفتی! از ترس این که دلت بشکنه می خواهی دل اون رو بشکونی!"
سرش را تکان داد و با درماندگی گفت: "چی می گی بهشت؟ من دل کی رو می خوام بشکونم؟! می گم پیاز داغش رو زیاد می کنی!"
گفتم: "می گم برای این که راحت بتونی از سرت بازش کنی، بدون هیچ عذاب وجدانی، می گی همین جوری الکی اومده یه چیزی گفته و اصلا کل احساسش رو می بری زیر سوال! وگرنه من پیاز داغ چی رو زیاد می کنم؟! هر چی اون گفته رو مو به مو برات تعریف کردم!"
صورتش در هم کشیده شد. نفس عمیقی کشید؛ لبانش را گزید و آرام گفت: "از سرم باز کنم یعنی چی؟ خوب توقّع داری من الان چی بگم؟ چی کار باید می کردم؟ باید ذوق زده می شدم؟ باید رنگم می پرید یا تا بناگوش سرخ می شدم؟ باید اشک تو چشمام جمع می شد؟... خوب بابا ایده ای نداشتم! الان هم که دارم برام قابل درک نیست! تنها حسّم همینه! مگه تو هرکی برات زنگ می زنه بیاد خواستگاری حسّی داری بهش! مگه این یعنی که تو سنگدلی؟! خوب حسّی ندارم! چی کار کنم؟!"
گفتم: "خوب من بهش چی بگم؟ بگم خواهرم از شما خوشش نمی آد! ببخشید! تمام!"
پریشان گفت: "وا! مگه مردم آزاری؟! من کی درباره ی خوش اومدن و نیومدن حرف زدم! من که با اون بنده ی خدا مشکلی ندارم! ولی می گم حسّی هم بهش ندارم! همین!"
گفتم: "خوب بگم باران گفته که به شما حسّی نداره همین!"
از جایش بلند شد ولی یک دفعه انگار کنترلش را از دست داده باشد عقب عقب رفت و قبل از این که بیفتد دستش را گرفت به گوشه ی میز. از جایم پریدم. خودم را رساندم به او و بازوانش را گرفتم. پیشانی اش در هم بود و چشم هایش را بسته بود. گفتم: "باران! خوبی؟ چی شد؟" چشم هایش را آرام باز کرد و با صدایی که انگار از تعه چاه در بیاید گفت: "اصلا کی گفته باید چیزی بگی! تو هیچی نگو! اونم که حالا شماره ی تو رو نداره بهت زنگ بزنه و بپرسه! اگه خیلی جدّی بود مامانش با مامان صحبت می کنه اون وقت مامان بلده که چی باید بگه! همون که به باقی خواستگارها می گه! من فعلا اصلا به این چیزا فکر نمی کنم و نمی خوام هم فکر کنم! همین!"
نشاندمش روی تخت. یک دفعه تمام صورتش در هم کشیده شد. و با دست چشم راستش را فشار داد. من که هنوز یک بازویش را گرفته بودم انقباض ناگهانی ماهیچه هایش را حس کردم. به نفس نفس افتاده بود. گفت: "نور رو کم می کنی؟" بازویش را رها کردم و چراغ را خاموش کردم. بالشش را گذاشتم زیر سرش و کمکش کردم دراز بکشد. یک دفعه انگار یک شوکی بهش وارد شده باشد ناله ای کرد و با دو دست سمت راست سرش را فشار داد. ترسیده بودم.
-: "باران! خوبی؟ نکنه میگرنت داره شروع می شه! برم قرصت رو بیارم." نفس هایش به شماره افتاده بود. گفت: "آره لطفا! اون یکی چراغ رو هم خاموش می کنی؟" و دوباره به خود پیچید. فکر کردم چه قدر بی فکرم من. چرا بهش استرس وارد کردم؟ چرا باهاش بحث کردم؟ خدای من! اگه دوباره کارش به بیمارستان بکشه...
چراغ را خاموش کردم و رفتم برایش قرص آوردم. وقتی برگشتم سرش را فرو کرده بود توی بالش. نشستم لبه ی تختش. چرخید و قرص را از دستم گرفت؛ نیم خیز شد و آب را یک سره نوشید. لیوان را که گرفتم دوباره چرخید و سرش را کرد توی بالش.
گفتم: "ببخشید. نمی دونم چرا این قدر بی فکرم..."
گفت: "چه ربطی به تو داره! از سر شب درد می کرد سرم. هی جدّی نگرفتم!"
گفتم: "خوب من حالت رو خراب تر کردم. خیلی وقت بود این طوری نشده بودی."
گفت: "نه!..." و چنگ زد به بالشش. درد نگذاشت حرفش را تمام کند. چیزی نگفتم. وقتی که این طور می شد کاری نمی شد کرد جز این که چراغ ها را خاموش کنیم و همه جا را آرام. ملحفه را کشیدم رویش و بلند که شدم سرم شروع کرد به گیج رفتن. لیوان را گذاشتم روی میز کنار تخت و دستم را گرفتم به میز که نیفتم. شقیقه هایم تیر می کشید. دوباره نشستم. یادم هست اوّل ها که باران این طور می شد من عذاب وجدان می گرفتم که چرا او درد دارد و من نه! مگر دوقلو نبودیم؟ این که کاری از دستم بر نمی آمد حالم را بد می کرد. گاهی کارش به بیمارستان می کشید. بعدها کم کم همین عذاب وجدان تبدیل شد به درد. من هیچ وقت این حسّم را به کسی نگفتم ولی لازم به گفتن هم نبود. دکتر به مامان گفته بود درد عصبی ست. وقتی که باران حالش بد می شود رابطه ی شدید عاطفی بین ما باعث می شود که من هم علائمی شبیه به او بروز بدهم.
دو سه ساعتی به خود پیچید. یک بار حالش به هم خورد. ساعت نزدیک 3 بعد از نیمه شب بود که خوابش برد. خدا رحم کرد این بار آن قدر وخیم نبود. من امّا هر چه چرخ زدم توی تخت خوابم نبرد. از روی تخت بلند شدم و وقتی مطمئن شدم که باران خواب است. سالنامه ام را از روی میز برداشتم و آرام از اتاق آمدم بیرون. سرم هنوز گیج بود. آرام از پلّه ها آمدم پایین. گر گرفته بودم؛ دلم هوای آزاد می خواست. رفتم روی ایوان. نشستم روی زمین شاید خنک شوم. تکیه دادم به دیوار و به آسمان صاف و پر ستاره ی شب خیره شدم. نسیم خنکی می آمد.
نمی توانستم به سینا فکر نکنم. به این که چه باید بگویم به او. به این که چه حالی خواهد شد. فکر کردم که شماره ام را که نگرفته بود؛ ایمیلم را هم که نداشت؛ فقط شماره ی خانه را داشت که به آن هم زنگ نمی زد. از طریق وبلاگ البته می توانست پیام خصوصی بگذارد! فکر کردم حالا او هم حتما کمی صبر می کند. در این فاصله فکری می کنم و جوابی آماده می کنم که دلش نشکند! فکر کردم فرقی نمی کند هر چه قدر هم که ملایم بگویم و با کلمات بازی کنم باز دلش می شکند. دل که شکست... دل که شکست... بغض دوباره راه گلویم را بست. لعنتی دست بردار نبود. کسی نبود که ببیند ولی باز... باز هم نمی خواستم گریه کنم.
گریه نداشت... گریه نداشت... نمی خواستم یادم بیاید... نمی خواستم فکر کنم... فکر کردن نداشت... سالنامه ام را باز کردم و قلمی که میانش بود را برداشتم. نوشتم و خط زدم... نوشتم و خط زدم... نوشتم و خط زدم...
(آیا...
***
این واژه ها که در سرم تکرار می شود...
این بغض گاه گاه که انکار می شود...
این حجم تنگی نفس و دل گرفتگی
دل کو به هر بهانه ای بیمار می شود
این زخم کهنه ای که جان کاهدم مدام
از حسّ خفته ای ست که بیدار می شود
***
گفتی فقط بگو...
چه بگویم؟
دگر چه سود؟
در این میان گناه دل ساده ام چه بود؟
در این میان گناه دل ساده ام چه بود؟
***
***
آیا...
کجا؟
چرا؟
چه کسی؟
کی؟
چه می شود؟
آخر جواب تو که مرا دل نمی شود!
***
این حرف ها که بر دلم آوار می شود
این بغض لعنتی که تکرار می شود
(مفعول فاعلات مـ) این شعر نا تمام
از حسّ خفته ای ست که بیدار می شود
(این واژه ها که در سرم تکرار می شود...
........................................
ادامه دارد...
ادامه دارد...
3 پیام:
چشم انتظار قسمت بعد، طبق روال عادی برنامه!
حالا حتماً باید یک ماه، دو ماه، سه ماه بگذرد تا به روز کنید؟ حتماً باید داد خوانندگان در بیاید تا دست به قلم ببرید؟
دست به قلم که برده ام اما باید قصّه شکل بگیرد. کاهلی نمی کنم اما تندتر از این هم نمی شود. برای همین اسمش مشق است! مشق داستان نویسی می کنم، اگر قلم را نگذاشته روی کاغذ تمام شده بود که استاد شده بودم تا به حال:دی
در هر حال صبرتان مستدام!
ارسال يک نظر