سه‌شنبه ۶ سپتامبر ۲۰۱۱

چهل گانه / مشق نوزدهم

قسمت شانزدهم

روزها می گذشت و ما از کنار هم مثل دو غریبه که نه، غریبه تر از دو غریبه رد می شدیم. کلاس آقای عیدی را او کماکان می آمد و من تمرین تئاتر را کماکان می رفتم. تعیین نقش ها در ساعاتی غیر از جلسه گروه بود، مثلا گفته بودند نامزدهای نقش جما فلان روز، فلان ساعت. آن ساعتی که برای تعیین نقش جما بود آقای صاحبدل نیامده بود و فقط آقای نیستانی بود. من برای نقش جما انتخاب شدم. سر تمرین تئاتر به اقتضای حرفی که باید زده شود در رابطه با نقش حداقل کلام ردّ و بدل می شد. وقتی که حرف می زد انگار دارد با دیوار حرف می زند؛ نه صدایم می کرد و نه نگاه. مثلا می گفت جما باید در این صحنه این طور باشد! بیشتر آقای نیستانی درباره ی نقش و بازی من نظر می داد. مثل دو کودک که با هم قهر کرده باشند. وقتی داشتم نقش بازی می کردم و او به عنوان کارگردان صحنه را نگاه می کرد به نقطه ای خیره می شد و به من گوش می داد. گاهی که نگاهمان از سر اتفاق در هم گره می خورد او زودتر از من نگاهش را می دزدید و شروع می کرد با کسی دیگر حرف زدن یا خودش را مشغول کاری نشان می داد. نگاهش چنان سرد و سنگین بود که من مات می ماندم؛ انگار سنگ گذاشته باشند روی سینه ام نفسم بند می آمد. فکر می کردم چه طور می شود این چشم ها این قدر در این چند روز عوض شوند؟ چه طور این نگاه ها می تواند مال همان آدم باشد؟...
 
نگاه های سارا و آقای قیاسی یکی با کنجکاوی و دیگری با تعجّب بین من و صاحبدل می رفت و می آمد. انگار آن دو بیش از هر کسی متوجّه تغییر اوضاع شده بودند. این اوضاع تاثیری روی رفتار آقای نیستانی نداشت؛ هر چند دوست صمیمی بودند تفاوتی در رفتارش نبود؛ مثل همیشه با شور و شر بود و مودّب و مهربان. و از آن جایی که آقای صاحبدل در رابطه با نقش من حرف زیادی نمی زد، آقای نیستانی بیش از قبل  با من حرف می زد و تمرین می کرد. 

جلسه ی بعد از تعیین نقش ها چندین بار پیش آمد من سوالی از آقای نیستانی کرده باشم یا او با من حرفی زده باشد. وقت استراحت بود که من نشسته بودم روی صندلی گوشه ی سالن و در حاشیه سفید صفحات نمایشنامه شعر می نوشتم. از ترس برخورد با صاحبدل و نگاه سرد و بی روحش سعی می کردم دور از بقیّه باشم. حاج صفی سینی چای را آورده بود و صاحبدل گذاشته بود وسط سالن. در همین حال آقای نیستانی دو استکان چای در دست آمد سمت من؛ یکی را گرفت طرفم و گفت: "مزاحم نیستم؟" لبخندی زدم؛ چای را از دستش گرفتم و گفتم: "خیلی ممنون. چه مزاحمتی؟" صندلی ای از طرف دیگر برداشت و آمد گذاشت کنار صندلی من. چای خود را گذاشت روی دسته ی صندلی و نشست. گفت: "چیزی شده؟ انگار سرحال نیستید!"

 گفتم: "نه! خوبم!"

گفت: "حالا چرا تنها نشستید این گوشه؟ "

گفتم: "همین جوری! توی فکر بودم!"

لبخند زد. گفتم: "پس این چایی برای اینه که من رو از انزوا در بیارین؟"

گفت: " درباره ی نمایشنامه می خواستم باهاتون مشورت کنم... حالا با یه تیر دو نشون می زنم!" خندید.

آقای نیستانی شروع کرد به صحبت درباره ی اضافه کردن و حذف کردن بخشی از نمایشنامه و می خواست درباره ی قسمتی که مربوط به نقش جما بود نظرم را بداند و من دست زیر چانه داشتم گوش می کردم. یک لحظه نگاهم از روی شانه ی آقای نیستانی افتاد به صاحبدل که خیره نگاهم می کرد. لبخند از لبانم رفت؛ نگاهش سنگین بود امّا سرد نبود! نگاه بر نمی داشت انگار ماتش برده باشد! شوکه شده بودم؛ سریع نگاهم را چرخاندم امّا سنگینی نگاهش را هنوز حس می کردم.

انگار رنجیده بود... چرا باید رنجیده شده باشد؟! مگر من حق ندارم با کسی صحبت کنم؟! آن هم در رابطه با کار! مگر نمی دانست که آقای نیستانی در چه رابطه با من صحبت می کند. نه من تعمّدی داشتم که برنجانمش و نه قطعا به ذهن آقای نیستانی چنین چیزی خطور می کرد که حرف زدن با من دوست صمیمی اش را برنجاند! فکر کردم چرا برایم این قدر رنجیده شدنش مهم است؟ چرا باید مهم باشد که چه فکری می کند؟ مگر او که تعمّدا مرا ندید می گیرد قصد رنجاندم را ندارد؟! هر چه بود برایم مهم بود.

 آقای نیستانی یکباره صحبتش را قطع کرد و گفت: "دارم خستتون می کنم؟ ببخشید! وقت استراحت مزاحمتون شدم!" سریع گفتم: "نه! اختیار دارید! دارم گوش می کنم! فقط یه چیزی... ممم... این تغییرها رو با آقای صاحبدل در میون گذاشتید؟"

گفت: "نه هنوز! همین الان داشتم بهش فکر می کردم که حبیب مشغول حرف زدن بود و شما تنها. گفتم اوّل با شما مشورت کنم."

دوباره نگاهم چرخید به صاحبدل که حالا روی صندلیش تنها نشسته بود و خیره مانده بود به گوشه ای.  

گفتم: "ایشون ناراحت نشن ما نمایشنامه شون روعوض کنیم!" می خواستم برود با صاحبدل صحبت کند که بداند داریم درباره ی چه حرف می زنیم.

با تعجّب گفت: "حبیب این مدلی نیست اصلا! از پیشنهاد خوب خیلی هم استقبال می کنه!" سرم را تکان دادم و او بقّیه ی حرفش را زد.

جلسه که تمام شد بلند شدم بروم که سارا صدایم کرد: "بهشت!" چرخیدم. گفت: "صبر می کنی با هم بریم؟" لبخندی زدم و سرم را تکان دادم. آقای صاحبدل گفت: "راستی! یه خبر خوش این که چند هفته ای لازم نیست من رو تحمّل کنید! قرار شد جلسه تا آخر امتحان ها تعطیل باشه!" او خندید و همه خندیدند؛ نمی دانم چرا خنده ام نگرفت. نگاهش چرخید روی من و من سرم را انداختم پایین و چرخیدم. سارا دنبالم آمد. فکر کردم چه خوب! چند هفته ای لازم نیست تحمّلش کنم!

سارا گفت: "خوبی؟ چه قدر دمغی؟"

گفتم: "نه اتفّاقا الان خیلی هم خوش حالم! توی فکر بودم!"

گفت: "ولی از اوّل جلسه تو فکر بودی؟!" چیزی نگفتم.

دوباره گفت: "از دست من ناراحتی؟"

گفتم: "چرا باید ناراحت باشم؟"

گفت: " همین جوری!"

لبخند زدم و گفتم: "نه! همین جوری هم ناراحت نیستم!"

خندید.

گفت: "می تونم یه سوالی ازت بپرسم؟"

گفتم: "بپرس!"

گفت: "از من چیزی به حبیب گفتی؟!"

با تعجّب نگاهش کردم و گفتم: "نه!"

گفت: "پس چرا امروز این طوری بود اخلاقش؟ سلام که کردم با بی محلّی جواب داد. انگار دلخور باشه!"

گفتم: "حتما خیال کردی!"

گفت: "خوب حتما درباره ی نرگس بهش گفتی فهمیده من بهت گفتم! آخه اون روز..."

با بی حوصلگی گفتم: "من اصلا باهاش حرف نزدم!"

گفت: " وا! پس چرا با هم مثل کارد و پنیر شدید؟!"

گفتم: "سارا جان لطف می کنی دیگه درباره ی آقای صاحبدل با من حرفی نزنی؟!"

با ناامیدی گفت: "هر جور میلته!"

و من فکر کردم کاش درباره ی نرگس بیشتر می پرسیدم و بعد فکر کردم دیگر حالا چه فایده دارد؟! سرم را تکان دادم تا فکرش از سرم برود...

موبایلم زنگ زد؛ باران بود. گفت که کنار بوفه منتظر است. از سارا خداحافظی کردم و رفتم به سمت دانشکده.

باران را دیدم که مشغول خواندن کتابی بود. صدایش کردم؛ سرش را آورد بالا و خندید. گاهی وقت ها نمی توانی بگویی حتی به کسی که این همه نزدیک است به تو که چه قدر این خنده اش برای تو زندگی بخش است.

گفتم: "این جا چی کار می کنی؟"

گفت: "داشتم تو دانشکده درس می خوندم دیدم که دیگه کار تو هم تموم می شه گفتم بیام با هم بریم."

لبخند زدم و گفتم: "ممنون!"

دیدم هنوز نشسته است. گفتم: "خوب بریم؟!"

گفت: "حالا چند دقیقه بشین بعد می ریم!"

با تعجّب نشستم.

پرسید: "چه خبر؟!"

گفتم: "سلامتی! تمرین بود دیگه! طولانی و خسته کننده!"

خندید و گفت: "قبلنا ذوق بیشتری داشتی!"

 گفتم: "الانم ذوق دارم... امّا بعضی ها الکی هی متّه به خشخاش می ذارن و این قدر یه صحنه رو تکرار می کنن که ذوق آدم رو می گیرن!"

 چیزی نگفت.

گفتم: "حالا منتظر چی هستیم؟"

گفت: "صبر کن می فهمی!"

نگاهم افتاد به در که آقای صاحبدل و آقای نیستانی وارد شدند. سرم را چرخاندم.  زیر لب گفتم: "منتظر اینا بودی؟!" آرام گفت: "دیوونه ای ها! تو که همش داری می بینیش حالا یه لحظه داره از جلوت رد می شه دیگه این اداها رو نداره!"

داشتند از جلویمان رد می شدند که آقای نیستانی سرش را چرخاند و لبخند زد و بلند گفت: " خداحافظ خانم مصفّا!" یادم آمد آخر جلسه سرم را انداخته  بودم پایین و بدون خداحافظی با هیچ کس آمده بودم بیرون.

لبخند زدم و گفتم: "خدا نگهدار!" و رد شدند. صاحبدل تمام مدّت داشت جلوی پایش را نگاه می کرد.

گفتم: "یعنی تو همه ی آدما این تنها کسیه  که یه جور برخورد می کنه که آب از آب تکون نخورده! همه آدم رو یه جوری نگاه می کنن که انگار می خوان بفهمن قضیّه چیه! باورم نمی شه این قدر تابلو بودیم!"

باران گفت: "بنده خدا از ادب و شعورشه! تو کار مردم فضولی نمی کنه!"

سرم را به علامت تایید تکان دادم.

یک دفعه دو تا صدای پر از شور و هیجان آمد که با هم گفتند: "سلام!"

سرم را آوردم بالا. از دیدن صورت های بشّاششان لبخند نشست روی لبم. گفتم: "سلام! کجا بودید تا حالا؟! مردیم این قدر این جا نشستیم!"

لیلی و لعیا با نا امیدی گفتند: "مگه می دونستی که ما می آییم؟"

گفتم: "باران من رو این جا نگه می داره منتظره کی؟ مگه ما غیر از شما کس دیگه ای رو هم داریم براش منتظر بمونیم!"

خندیدند! گفتم: "خوب حالا برنامه چیه؟!"

باران گفت: "مراسم پایکوبی قبل از شروع خرزدن برای امتحانا! سینما و بعد هم شام و بعد هم شب نشینی در منزل ما!"

دستم را دراز کردم. لیلی دستم را گرفت و بلندم کرد. گفت: "دانشگاه پیرت کرده مادر؟!" گفتم: "بابا دو ساعته دارم تئاتر بازی می کنم! خسته شدم خوب! بعد هم باید انرژیم رو برای قسمت شب نشینی و پایکوبیش نگه دارم!"

***

روز قبل از اوّلین امتحانم بود. داشتم می رفتم کتاب بخرم که از کنار دانشکده ی هنر رد می شدم. نگاهم افتاد به آقای قیاسی که نشسته بود روی سکویی و لیوان چای دستش بود. سرم را چرخاندم و قدم هایم را تند کردم. صدایش آمد که بلند گفت: "اِ! سلام خانم مصفّا!" و من بالاجبار ایستادم و سلام کردم. آمدم بروم که گفت: "صبر کنید!" چای را گذاشت روی سکّو و بلند شد و آمد طرفم.

لبخند بزرگی روی لبانش بود که کمی حالت تمسخر آمیز هم داشت. البته این لبخند همیشگی اش بود و من هم عادت کرده بودم!

گفت: "کجا با این عجله؟ دانشکده ی شما که از این طرف نیست! با کسی قرار دارید؟!"

از سوال بی  جایش تعجّب نکردم! شناخته بودمش در این مدّت و دیگر ضد ضربه شده بودم! گفتم: "نه! می رفتم کتاب بخرم! شما کاری داشتید؟!"

لبخند از لبانش محو شد. اوّلین باری بود که این قیافه اش را می دیدم. گفت: "می دونم که شما از من خوشتون نمی آد! من هم از خیلی ها خوشم نمی آد به دلایل خاصّ خودم! ولی همیشه هم باهاشون دعوا ندارم! مخصوصا وقتی اونا با ادب و احترام برخورد کنن!"

نزدیک بود شاخ در بیاورم! انگار آقای قیاسی آدم دیگری شده بود! همیشه حسّ می کردم از آزار دادن من  و دیدن عکس العمل من لذّت می برد! هیچ وقت فکر نمی کردم ممکن است حتّی ناراحت شود!

گفتم: " من با شما چه دعوایی داشته باشم؟! پرسیدید و من هم مودّبانه جواب دادم! قصد اهانت نداشتم!"

نگاهی کرد و بعد خنده ی بلندی سر داد! تنم لرزید؛ فکر کردم یعنی این حرف هایش هم قسمتی از بازیش بود؟!

بعد ساکت شد و گفت: "خوشم می آد که اصلا انکار هم نکردید که از من بدتون می آد! حتی محض تعارف! نه خواهش می کنمی؟ این چه حرفیه ای؟" مات و مبهوت نگاهش می کردم! خواستم چیزی بگویم امّا نمی دانستم چه طور می توانم درستش کنم!

گفتم: "منظور من این نبود!..."

با نیشخند همیشگی اش گفت: " لازم نیست درستش کنید! من ضد ضربه ام! دلم نمی شکنه نگران نباشید!"

و بعد نیشخندش محو شد؛ نگاهش را به دور دوخت و آرام گفت: " یا حداقل بقیّه این طوری فکر می کنن!" و من دوباره شوکه شدم و او دوباره بعد از چند ثانیه مکث زد زیر خنده!

نمی فهمیدم کدام حرفش جدّی است و کدام شوخی! گیج شده بودم! و او حتما می فهمید که دارد آزارم می دهد!

گفت: "می دونم که دارید لحظه شماری می کنید که بروید و از روی ادبه که این جا ایستادید و من رو تحمّل می کنید..." آمدم میان کلامش چیزی بگویم که گفت: "لازم نیست انکار کنید! من یه عرض کوچیک داشتم خدمتتون که فکر کردم براتون مهمّه! برای همین مصدّع شدم!"

آرام گفتم: "بفرمایید!"

نیشخندی زد و گفت: "من هم انگار می تونم لفظ قلم حرف بزنم!"

برگشت به سمت سکّویی که نشسته بود و من همان جا ایستادم و نگاهش کردم. نشست روی سکّو و گفت: "اون جا آفتابه! تشریف بیارید تو سایه!" من رفتم به سمت سکّو و ایستادم. گفت: "نمی شینید؟ من این جوری معذّبم اون وقت!"

گفتم: "راحت باشید! من راحتم!"

شانه اش را بالا انداخت وگفت: "هر جور که راحتید!"

کمی از چایش را نوشید و گفت: "من چند هفته پیش توی جلسه ی گروه یه حرفی زدم که فکر می کنم برای شما مهم بوده! و مهم تر از شما برای یکی از دوستام! نمی دونم شاید هم اشتباه می کنم..."

من همین طور متعجّب نگاهش می کردم؛ یک دفعه خندید و گفت: "خیلی البتّه خنده داره اگه براتون مهم باشه ها ولی خوب هر کسی یه عقیده ای داره دیگه!"

انگار سختش بود بگوید، دستی به ریش پروفسوریش کشید و گفت: "درباره ی این که گفتم حبیب سیگار می کشیده!"

هول کرده بودم؛ گفتم: "چرا باید برام مهم باشه؟"

لب هایش را به هم فشرد و ابروهایش را انداخت بالا و گفت: "نمی دونم! این رو دیگه خودتون می دونید! ولی من اون موقع که گفتم فهمیدم که حبیب خیلی ناراحت شد! اوّل نفهمیدم  چرا ولی جوابش سخت نبود!  شما و حبیب تا اون موقع خیلی با هم گرم بودید! امّا یه دفعه بعدش مثل دو تا غریبه شدید که حتّی سلام هم نمی کنید! من نمی دونم چرا باید چنین چیز پیش پا افتاده ای این قدر براتون مهم باشه! شاید دلیلش اینه که حبیب رو نمی شناسید!"

گفتم: "پس یعنی ایشون هیچ وقت سیگار نمی کشیده؟ پس شما برای چی گفتید؟"

یک دفعه خنده ی بلندی کرد و گفت: "پس براتون مهمّه! من نگفتم که نمی کشیده هیچ وقت! من می گم شما چرا این همه محسنات حبیب رو گذاشتید کنار و به یه چیز کوچیکی تو گذشته اش که خبری ازش ندارید گیر دادید! مگه شما هیچ وقت در زندگیتون کاری نکردید که ازش پشیمون باشید! بعد یه نفر هم بیاد جلوی همه به رختون بکشه! بعد منصفانه است که بقیّه بر اون اساس درباره ی شما قضاوت کنن! بعد هم سیگار کشیده جرم که نکرده!" پوزخندی کماکان روی لبانش بود.

گفتم: "من نمی دونم شما رو چه حساب این تصوّر رو پیدا کردید..." هر چند می دانستم!  "امّا من فکر نکنم آقای صاحبدل خوش حال بشن که من و شما داریم پشت سرشون صحبت می کنیم!"

خندید وگفت: "هه! شاید! ولی فکر کنم همین الان به اندازه ی کافی از دست من ناراحت باشه! شما هم که با هم حرف نمی زنید پس دیگه بدتر از این نمی شه!"

نفس عمیقی کشید و گفت: "مخلص کلام این که حبیب چند سال پیش  ممکن بود در یه جمعی که با هم بودیم بهش تعارف کنیم یه نخ سیگار بکشه ولی برای مدّت کوتاهی بود و اون ایّام کلّا هم به هم ریخته بود." لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: "پس حالا اگه اون از شما خواستگاری کرده و گفتید نه زودتر برید حرفتون رو پس بگیرید!"

آمدم چیزی بگویم که گفت: "حالا فکر نکنید که من آدم رئوف القلبی هستم و دلم سوخته برای شما یا حبیب!  فقط اهل نامردی نیستم و فکر کردم اون تیکه انداختن من اون وسط نامردی بود در حقّ حبیب! همین! گفتم از اون جا که شما احتمالا وقت توضیح بهش ندادید من براتون توضیح بدم!"  

دوباره آمدم چیزی بگویم که خیلی جدّی گفت: "به حبیب هم نگید من این حرف ها رو زدم!" بعد خندید و گفت: "البته اگر خواستید هم بگید!"

من دیگر چیزی نگفتم و او گفت: "حالا اگه خواستید چیزی بگید من دیگه نمی پرم وسط! بفرمایید!"

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: " شما که برای خودتون همین طوری می برید و می بافید! خواستگاری در کار نبوده! اصلا من نمی دونم..." حرفم را برید و گفت: "من برام مهم نیست! به خودتون زحمت توجیه و انکار و این حرف ها رو ندید! اگر براتون مهم بود این قضیه که گفتم که چه بهتر! اگر نه از این گوش بشنوید و از اون گوش بیرون کنید!"

یک دفعه خیلی جدّی شده بود. از روی سکّو بلند شد و گفت: "ببخشید که مزاحم شدم، اگر امری نیست مرخّص بشم!" و باقی چایش را ریخت کنار باغچه. گفتم: "عرضی نیست!" کلاهش را برداشت و کمی خم شد و گفت: "خیر پیش!" چرخید و رفت!

من همان طور که تکیه داده بودم به سکّو هنوز داشتم  حرف ها و رفتارهای این بشر را هضم می کردم! آدم عجیبی بود!

منظورش چه بود که فقط یک مدّت کوتاهی بود که کلّا اون ایّام هم به هم ریخته بود.  فکر کردم یعنی ربطی به نرگس داشت؟ نگاهم افتاد به ساختمان دانشکده ی هنر.  نرگس حالا این جا باید دانشجوی سال چهارم باشد. حتی فامیلش را هم نمی دانستم. دوباره فکر کردم دیگر چه فرقی می کند. سرم را تکان دادم، محکم تکان دادم تا فکرش از ذهنم برود. رفتم.

لیلی و باران و لعیا توی کتاب خانه  مشغول درس بودند. امتحان های باران و لعیا یک روز دیرتر از ما شروع می شد. وقتی رسیدم دیدم بچّه ها دارند پچ پچ می کنند. نشستم پشت میز و آرام گفتم: "با  من نمی آیید می گید درس دارید نشستید گپ می زنید!"

باران گفت: "بچّه ها اس ام اس زدن که نریم سر جلسه ی امتحان!"

با تعجّب گفتم: "وا! برای چی؟"

گفت: "برای قضیه ی استادها دیگه!"

لیلی گفت: " حالا ما امتحان ندیم چه فرقی به حال اون بیچاره ها می کنه؟!"

لعیا گفت: "خوب اعتراضه دیگه! یه جوری باید اعتراض کرد..."

لیلی گفت: "بچّه های دانشکده ی شما هم تنشون می خاره برای این کارا! اعتراض دارن نامه بنویسن! از راهش وارد بشن! همیشه که راهش شلوغ پلوغی نیست!"

من فکرم هنوز پیش حرف های آقای قیاسی بود و چیزی نگفتم.

یکی دو هفته پیش بعد از عوض شدن ناگهانی رئیس دانشگاه در تمام دانشکده ها یک سری استادهای کاردرست و باسابقه را دسته جمعی بازنشسته کرده بودند.

باران تعریف می کرد که جلسه ی آخر کلاس حقوق جزای عمومی وقتی استاد مشغول رفع اشکال بوده یکی محکم به در می زند و جوانکی وارد می شود. استاد می گوید: "بفرمایید!" و وقتی جوانک چیزی نمی گوید استاد لبخند می زند و می گوید: "اگر دانشجوی جدید هستید یک مقدار دیر تشریف آوردید!" و کلاس منفجر می شود. جوانک از خنده ی دانشجویان معذّب می شود. بی هیچ حرفی می آید جلو و برگه ای  را از لای پوشه ای در می آورد و به سمت استاد می گیرد. وقتی استاد کاغذ را با تعجّب می گیرد جوانک کمی خم می شود و  بدون این که نگاهش را بالا بیاورد سریع بر می گردد و از در خارج می شود.

استاد نگاهی به برگه می اندازد  و به میز تکیه می دهد. صورتش مثل گچ شده بود. کاغذ را لای پوشه ای روی میز می گذارد و می رود می نشیند پشت میز. چند دقیقه ای سکوت برقرار بوده تا یکی از دانشجوها می پرسد: "استاد حالتون خوبه؟ چیزی شده؟" استاد می گوید که چیزی نیست و لبخند می زند و کلاس ادامه پیدا می کند. بعدا از کلاس های دیگر شنیده بودند که آن جوانک سر چند تا کلاس دیگر هم آمده بود و آن برگه حکم بازنشستگی بوده است! هیچ کس آن جوانک را نمی شناخت. از بچّه های دانشکده نبود. انگار از آموزش و مسئولین دانشکده و آبدارچی هیچ کس حاضر نشده بود حکم بازنشستگی را به استادها بدهد داده بودند به این جوانک بیاورد سر کلاس ها!

دانشکده ی ما هم انگار به عنوان نامه در جعبه ی پست استادها گذاشته بودند.

بعد از ظهر می خواستم یکی از استادها را ببیینم که یک سری با لیلی رفتیم سمت دانشکده. هنوز امتحان ها تمام نشده بود. دیدم یک سری بچه ها نشسته اند روی زمین توی حیاط دانشکده و دارند با صدای نه خیلی بلندی یار دبستانی می خوانند. شش هفت نفر بودند. هیچ کدامشان را نمی شناختم. همه سال بالایی بودند. طیّبه را دیدم که از جلسه ی امتحان بیرون آمد. گفتم: "چه خبره؟" گفت: "اینا از صبح این جا نشستن و گفتن که امتحان نمی دن! به خاطر استادا!"

لیلی گفت: "کسی هم کارشون نداشته!" طیّبه گفت: "کاری نمی تونن داشته باشن! آموزش چندبار اومده هی به قول خودشون عواقب کار رو براشون توضیح داده! ولی نمی تونن مجبورشون کنن که بیان امتحان بدن یا توی حیاط دانشکده نشینن که! صداشون هم که آرومه به سالن امتحان ها نمی رسه! فقط بهشون می گن که مردود می شین، محروم می شید و این حرفا!"

رفتیم در اتاق استاد، نبود. گفته بود که حول و حوش ساعت 4 می آید با لیلی رفتیم نشستیم روی سکویی روبروی دانشکده.  چند دقیقه ای بود نشسته بودیم که صاحبدل از جلسه ی امتحان آمد بیرون. همین که آمد یک نفر از میان چند نفری که اون وسط نشسته بودند داد زد: "بچّه ها به افتخار آقا حبیب!" و همه دست زدند و جیغ کشیدند؛ آن یک نفر برگشت و گفت: "می خواستم بگم صلوات!"
و همه صلوات فرستادند. آقای صاحبدل خندید! چند تا از بچّه ها بلند شدند و دست دادند.  

آقای صاحبدل گفت: "می بینم جمعیّتتون زیاد شده!"  

یکی گفت: "بله از دو نفر به هفت نفر رسیدن هم بالاخره خیلی پیشرفته! بعضی دانشکده ها هنوز همون دو نفر هم جمع نشدن! ولی هنوز خیلی کمه!"

یکی دیگر گفت: "تو بیایی حبیب نصف دانشکده اومدن!"

آقای صاحبدل خندید و گفت: " برای همینه که نمی آم! اون وقت نصف دانشکده می شن طلبکار من که چرا مردود شدن!" همه خندیدند!

لیلی آرام گفت: "چه پررررو! خود شیفته! اعتماد به نفس!" داشت حرص می خورد. خنده ام گرفت.

صاحبدل داشت برایشان می گفت که رئیس دانشکده را دیده است و گفته است که اگر از فردا بیایند امتحان بدهند با فلان و بهمان صحبت می کند و امتحان امروز را ازشان دوباره می گیرند و از این حرف ها...

حرف هایشان تمامی نداشت. به لیلی گفتم: "استاد نمی آد انگار پاشو بریم به درسمون برسیم! فردا فکر کنم که امتحان داره می آد حتما!" رفتیم.

فردای آن روز من و لیلی ساعت 2 بعد از ظهر امتحان داشتیم. از روز قبل چندبار فکرکرده بودم که امتحان بدهم یا نه؟! دوست داشتم که در این اعتراض شرکت داشته باشم ولی نتوانسته بودم قبول کنم که این کار من فایده ای به حال استادها داشته باشد. نمی آیند بگویند که از فردا شما بازنشسته نیستید.

صبح که رفته بودیم کتاب خانه درس بخوانیم رعنا را دیدم که تصمیم گرفته بود امتحان ندهد. رعنا هم دلیلی نیاورد که مرا قانع کند.  یک و نیم بعد از ظهر بود که راه افتادیم به سمت دانشکده. جمعیّت جلوی دانشکده بیشتر شده بود. نشمردم ولی ده دوازده نفری بودند. میانشان رعنا و یکی دیگر از هم کلاسی هایمان را دیدم. شنیدم که تهدیدها شدیدتر و جدّی تر شده است. رفتیم سر جلسه ی امتحان.

روز بعد ساعت ده امتحان دیگری داشتیم. جمعیّت حدود بیست نفری شده بود. با لیلی داشتیم می رفتیم به سمت سالن امتحانات که صدای آشنایی آمد: "خانم مصفّا!" برگشتم. آقای نیستانی سرش را تکان داد و سلام کرد. چشم هایش را از شدّت آفتاب تنگ کرده بود. من و لیلی سلام کردیم. گفت: "امتحان دارید؟"

گفتم: "بله!" و بعد بی درنگ پرسیدم: "شما امتحان نمی دید؟"

با لبخند گفت: "امروز که نمی دم!"

گفتم: "شنیده بودم شما شاگرد اوّلید و..."

گفت: "خوب؟"

گفتم: "اصولا شاگرد اوّلا و ..." مکث کردم.

لبخند زد و گفت: " راحت باشید خرخونا..."

گفتم: "همون! اصولا کم تر در چنین اعتراضاتی شرکت می کنند و بیشتر سرشون به کار و درس خودشونه!"

خندید و گفت: "بله اصولا همین طوره!"

گفتم: "خوب! این بار با هربار چه فرقی می کنه؟!"

گفت: "خوب من هم فکر می کنم که ظلم شده! نه فقط به استادها بلکه به همه ی ما! چون بعضی از این استادها استادهایی بودند که نه فقط تو دانشکده ی ما و نه فقط تو این دوره که توی ده بیست سال اخیر در سطح دانشگاه های کشور بی نظیر بودن و خدمتی که اونا کردن کمتر کسی کرده و فعلا هیچ کس حتّی نزدیک به اونا نمی شه چه برسه به این که بخواد جایگزینشون بشه!"

لیلی گفت: "درسته! ما هم اعتراض داریم! امّا شما فکر می کنید این مدل اعتراض الان تاثیری به اوضاع استادا داره و مثلا اونا رو برمی گردونن؟!"

گفت: "حقیقتش اینه که من هم مطمئن نبودم! و به همین دلیل تا دیروز امتحانام رو هم دادم ولی حالا مخصوصا وقتی شنیدم که چه طور بچّه ها رو تهدید کردن فکر کردم که حتّی اگه اعتراض من به حال استادها تاثیری نداشته باشه، به حال هم دانشکده ای هام تاثیر داره!

چون اونا تا وقتی می تونن تهدید به محرومیّت و بلکه اخراج بکنن که تعداد کم باشه. امّا وقتی تعداد زیاد بشه دیگه چنین کاری رو نمی تونن بکنن. الان هر دانشکده ای حدود 15 الی 20 نفر جمع شدن. هر چه زیادتر بشیم اونا زودتر مجبور می شن مصالحه کنن و عواقب کار برای بقیّه دانشجوها کمتر می شه!"

لبخند زدم. نمی دانستم چه بگویم. حرف هایش به نظر منطقی می آمد. لیلی هم چیزی نگفت.

فکر کنم که حس کرد معذّب بودنم را. گفت: "امتحانتون دیر نشه! من اصلا نمی خوام شما رو به زور یا تو دربایستی این جا نگه دارم. چون بالاخره احتمال داره که این طور که من فکر می کنم نشه و عواقبی هم داشته باشه! فقط نظر خودم رو گفتم!"

گفتم: "نه! چه رو در بایستی! خیلی ممنون از توضیحاتتون..." لیلی پرید وسط حرفم و گفت: "بله! خیلی ممنون! حتما روش فکر می کنیم!" و دستم را کشید و خداحافظی کردیم و رفتیم.

گفتم: "چرا این جوری می کنی؟ زشته!"

و دستم را از توی دستش درآوردم و مچم را مالیدم.

گفت: "آخه می گی چه رودربایستی؟! واقعا داشتی تو دربایستی همون جا می موندی!"

گفتم: "کجا داشتم می موندم؟! من هم می خواستم بگم فکر می کنم!"

لیلی گفت: "سه چهار دقیقه دیگه امتحان شروع می شه! الان وقت نداریم فکر کنیم! بیا بریم امتحان امروز رو بدیم حالا بعد برای امتحان بعدی فکر می کنیم! من حالم داره بد می شه از استرس!"

نگاهم کرد که هنوز ایستاده بودم و نگاهش می کردم وبا التماس گفت: "بدو دیگه!" رفتیم.

نشستیم روی صندلی های امتحان. لیلی جلوی من نشست. داشتند از جلو برگه های امتحان را پخش می کردند. ما انتهای سالن بودیم.
با پا روی زمین ضرب گرفته بودم. لیلی برگشت و گفت: "هیشششششششش!" آرام گفتم:" لیلی!" گفت: "جانم!"

گفتم: "راست می گفت ولی!"

سرش را برگرداند و آرام گفت: "خوب الان به اندازه ی کافی زیاد هستن دیگه! بگو حتی هر دانشکده ای پانزده نفر، پانزده تا دانشکده هم داشته باشیم می شه دویست و بیست و پنج نفر! دویست و بیست و پنج نفر رو که با هم اخراج نمی کنن! دیگه لزومی نداره ما بریم!"

گفتم: "خوب چرا نریم؟! ما هم اعتراض داریم خوب! اگه هرکی بگه ما چرا بریم بقیّه هستن که همینش هم جمع نمی شدند!"

لیلی برگشت و گفت: "خوب فکر می کنی مصالحه شون چی باشه؟! اخراج نمی کنن درست! درس هایی رو که امتحان نداده باشیم که میندازنمون! نمی آن بگن خوب یه جایزه ای هم دو دستی بهتون می دیم که این کارا رو کردید! یکی یه نمره ی بیست برای شما!"

صدایی آمد که "هیسسس!" خانم ساداتی مسئول آموزش بود که صورت گرد مهربانی داشت و همیشه لبخند بر لب بود. برگه ها را به پشت جلویمان گذاشت. من نفر آخر بودم. بلند گفت: "خوب برگه ها رو برگردونید و با نام خدا شروع کنید. موفّق باشید!"

صدای کاغذ در همه ی سالن پیچید و صدای برخورد خودکارها با میزهای فلزی. من هنوز خیره نگاه می کردم به پشت سفید برگه ی امتحان. خانم ساداتی آمد جلو و گفت: "خوبی دخترم؟ چرا شروع نمی کنی؟"

نگاه کردم به چشم های مهربانش که با نگرانی نگاهم می کرد. لب هایم را به هم فشردم، بلند شدم و برگه ام را به طرفش گرفتم و  بلند گفتم: "من امتحان نمی دم!" صدای تق تق قلم ها روی میز یکباره قطع شد و همه ی سرها برگشت طرف من.

حالا چشم های گردش هم گردتر شده بود و لب هایش را غنچه کرده بود که چیزی بگوید. فرصت ندادم و رفتم.

بلند گفت: "کجا می ری دختر جون؟!" صدای لیلی آمد که گفت: "بهشت؟!"...

از پلّه ها تند تند آمدم پایین. نمی دانستم کارم درست بود یا نه ولی دیگر نمی خواستم فکر کنم. از دانشکده آمدم بیرون و نور آفتاب یک دفعه چشم هایم را زد. از پله ها پایین آمدم. آقای نیستانی را دیدم که داشت با صاحبدل حرف می زد. سرم را انداختم پایین. نمی دانستم کجا باید بروم. باید می نشستم کنار بچّه ها تا تعداد معترضین معلوم شود ولی برایم راحت نبود. صدای آقای نیستانی آمد: "خانم مصفّا!" و من ناچار به سمتش رفتم. آقای صاحبدل تا نگاهش به من افتاد آرام گفت: "سلام" و نگاهش را پایین انداخت و من آرام تر گفتم: "سلام".

آقای نیستانی با لبخند و تعجّب پرسید: "چی شد؟ چه زود برگشتید؟ مگه امتحان شروع نشده؟"

سرم را تکان دادم که چرا. لبم را گزیدم و گفتم: "امتحان ندادم."

آقای صاحبدل سرش را با تعجّب آورد بالا و لب هایش را باز کرد که چیزی بگوید و بعد لبانش را گزید و بست. آقای نیستانی با رضایت لبخند زد و گفت: "انگار دوستتون هم اومدن!" و من با تعجّب برگشتم و لیلی را دیدم که از روی پلّه ها مات و مبهوت نگاهم می کرد. رفتم به سمتش. گفتم: "تو کجا اومدی؟ امتحانت چی شد؟" نگاهش خیلی جدّی بود و با توقّع. ناراحت بود. دوباره گفتم: "تو چرا اومدی لیلی؟" گفت: "نمی دونم! شاید فکر کردم چون دوستمی! خواهرمی! فکرکردم اگه قراره جهنّم هم بریم با هم می ریم! ولی فکر نمی کردم ایشون هم تو اون جهنّمی که می ریم تشریف دارن! وگرنه نمی اومدم!"

گفتم: "کی؟ دیوونه ای ها! چه ربطی به اون داره!"

گفت: "کی تا حالا حرف می زنید با هم!" گفتم: "حرف نمی زنیم! آقای نیستانی صدام کرد! داشتن با هم حرف می زدن! من کاری به اون نداشتم!"

گفت: "قضیّه ی این آقای نیستانی چیه دیگه؟! چی کار داشت به تو که حالا بری امتحان بدی یا ندی! خودش رو نخود هر آشی می کنه!"

خنده ام گرفت: "گفتم حالا چرا این قدر عصبانی هستی؟!"

گفت: "عصبانی نباشم! چی بود یه دفعه وسط جلسه پا شدی؟!"

گفتم: "من دلیل خودم رو داشتم ولی تو اگه موافق نبودی نباید به خاطر من می اومدی!"

یک دفعه دیدم طیّبه با دو تا از پسرهای هم کلاسیمان هم آمدند بیرون. حالا چشم های من هم گرد شده بود. گفتم: "شما ها این جا چی کار می کنید؟"

آقای معینی با خنده گفت: "گفتیم از حرکت انقلابی هم کلاسی هامون حمایت کنیم!" آقای مرادی خندید وگفت: "راستش رو بخواهید امتحانش هم خیلی سخت بود!"

طیّبه گفت: "خیلی کارت باحال بود بهشت! کلّی شلوغ پلوغ کردی! لیلی هم که پشتت بلند شد بچّه ها کلی سوت و کف زدن!"

شوکه شده بودم. لیلی گفت: "بله! ولی اونایی که سوت و کف زدن حالا خودشون کجان؟!"

آقای معینی گفت: "ما که این جاییم! بقیّه هم مثل همیشه دو تا تهدید که شنیدن ترسیدن و سرشون رو انداختن روی کاغذ!"

یک دفعه دیدم بقیّه ی بچّه های کلاس هم دارند یکی یکی از در می آیند بیرون! باورم نمی شد! یکی از میان کسانی که نشسته بودند فریاد زد: "به افتخار سال اوّلی ها!" و صدای کف و سوت همه جا را گرفت! هر کس از کنار من و لیلی رد می شد یا می زد پشتمان و یا لبخند می زد و به قول خودشان از حرکت شجاعانه مان تمجید می کردند! حالا جمعّیت نمی دانم چه قدر شده بود. توی حیاط غلغله بود. نگاهم افتاد به آقای نیستانی که لبخندش بزرگ تر شده بود و نگاهش پر از تمجید بود. و بعد نگاهم افتاد به آقای صاحبدل که باز نگاهش را دزدید و زد پشت آقای نیستانی و خداحافظی کرد و رفت. رعنا آمد و گفت: "بهشت! باورم نمی شه! بچّه ها می گن تو این کار رو کردی!" گفتم: "من؟! من ایده ای نداشتم که..."

طیّبه گفت: "بابا فروتن! افتاده..."

لیلی گفت: "حالا فکر کنم جمعّیت این قدر زیاد باشه که دیگه لازم نباشه این جا بشینیم! من می رم خونه بهشت!"

لیلی رفت و من ازمیان جمعیّت خودم را رها کردم و دویدم به دنبالش.

"لیلی!"

 برنگشت. دستش را گرفتم. "صبر کن لیلی!"

برگشت. گفتم: "ببخشید اگه ناراحتت کردم. من فکر نمی کردم اگه پا بشم تو یا هیچ کس دیگه ای بلند بشید! من نمی خواستم تو رو از درس و زندگیت بندازم!"

لیلی گفت: "لازم نیست عذرخواهی کنی! من پشیمون نیستم! تو که از من نخواستی بیام بیرون. اومدم که کنارت باشم. حالا این همه آدم دیگه هم کنارتن! به نظر می آد که کارت موثر بوده! ایشالله که عاقبتش هم خیر باشه!"

گفتم: "حالا چرا می ری؟"

گفت: "خسته ام! می دونی که گرما حالم رو بد می کنه! دیگه از نظر تعداد هم مشکلی نیست! این قدر زیادین که یه نفر کمتر به چشم نمی آد! هر اتّفاقی افتاد خبرم کن!"

گفتم: " ممنون لیلی!" لبخند زد و دستش را از دستم آزاد کرد و رفت.

باران و لعیا هم که بعد از ظهر آن روز امتحان داشتند سر جلسه نرفتند. توی دانشکده های دیگر هم با شنیدن خبر دانشکده ی ما غلغله شده بود. دانشجوها می رفتند سر جلسه و بعد با هم بلند می شدند. آن روز عصر امتحان ها هنوز تمام نشده  از طرف دانشگاه اطلاعیّه زدند که امتحان ها در دو نوبت خرداد و شهریور برگزار می شود و دانشجویان مخیّرند که انتخاب کنند. نوشته بودند بعد از این اگر شلوغی باشد با برپاکنندگانش به شدّت بر خورد می شود. همان طور که فکر می کردم خبری درباره ی  استادها نبود.
با خواندن اطلاعیّه خیلی ها شاکی شدند و شروع به سر و صدا کردند و خیلی ها متفرّق شدند. رفتیم خانه. مامان و بابا خوش حال نبودند ولی چون دردسری برایمان پیش نیامده بود خیلی سخت نگرفتند.

فکر کردم حالا که درست شده کاش می شد می رفتیم و بقیّه ی امتحان ها را می دادیم. اصلا دوست نداشتم تا آخر تابستان توی فکر درس و امتحان باشم. امّا چون یک امتحان را نداده بودیم نمی شد و باید همه را در شهریور می دادیم حتّی امتحانی را که داده بودیم.

***
جلسه ی اوّل بعد از امتحان ها بود. هوا گرم بود و آفتاب سوزان. من یک ربع زودتر از شروع جلسه رسیدم. می ترسیدم بروم داخل و با صاحبدل روبرو شوم. می توانستم بروم بوفه. امّا بوفه کنار اتاق آبدارچی بود و من از حاج صفی هم گریزان بودم.  فکر کردم می روم کتاب خانه. وارد ساختمان شدم و با آسانسور رفتم به طبقه ی سوم. رفتم سراغ کامپیوترها برای جستجوی کتاب و هر چه به ذهنم می رسید را جستجو می کردم تا وقت بگذرد. می خواستم چند دقیقه از شروع جلسه بگذرد بعد بروم که چند نفری آمده باشند. اصولا یک ربعی طول می کشید تا همه جمع شوند. داشتم فکر می کردم که چه عنوانی را جستجو کنم نگاهم افتاد به چهره ی آشنایی که چند تا کامپیوتر آن طرف تر ایستاده بود. سینا برادر سمیرا! این جا چه می کرد؟! کامپیوتر را رها کردم و رفتم به سمتش. با تعجّب گفتم: "آقای سینا؟" برگشت و با تعجّب و لبخند بلند گفت: "سلام!"

سلام کردم. تعجّب من هم حالا جایش را به لبخند داده بود! "حالتون چه طوره؟ خانواده خوبن ان شالله؟"

"به مرحمت شما! خوبیم خدا رو شکر! شما خوبین؟ خانواده چه طورن؟"

"ما هم خوبیم الحمدلله! شما کجا این جا کجا؟"

دستی روی موهای کوتاه مجعّدش کشید و با خنده گفت: "گفته بودم می آم کتابم رو پس بگیرم!" لبخند زدم. گفت: "فکر نمی کردم این موقع سال این جا ببینمتون. اومده بودم تهران برای مصاحبه ی ارشد. هفته ی پیش بود البتّه. امروز با یکی از دوستام اومدم این جا. رفته از کتابخونه کتاب بگیره."

گفتم: "ارشد؟ مگه شما تازه سال سوم رو تموم نکردید؟"

گفت: "چرا! سه ساله تموم کردم خوب!"

گفتم: "شنیده بودم برای کارشناسی با رتبه تون تهران قبول می شدید نیومدید! چه طور حالا تصمیم دارید بیایید؟"

لبخند کوتاهی زد و گفت: "شرایط تغییر کرده خوب!" و نگاهش را پایین انداخت.

انگار بخواهد حرف را عوض کند سریع گفت: "جالب اینه که چند دقیقه ی پیش من یاد شما افتادم!"

با تعجّب گفتم: "چه طور؟"

گفت: "آخه با دوستم حرف از نمایشی بود که دارن اجرا می کنن که بر اساس کتاب خرمگس هست. من هم ناخودآگاه یاد شما و کتابم افتادم!" دوباره خندید!

تا آمدم چیزی بگویم آقای نیستانی را دیدم که با نگاه متعجّبی به سمتمان می آمد و سلام کرد. سلام کردم. آقای نیستانی گفت: " شما هم دیگر رو می شناسید؟!" سینا خندید و گفت: "بله ما فامیلیم! من امّا حواسم نبود که شما توی یه دانشکده هستید و باید هم دیگر رو بشناسید!"

لبخند زدم و گفتم: "البتّه من هم در اون نمایشی که گفتید هستم!"

سینا با تعجّب نگاه کرد و گفت: "چه تصادفی!"

آقای نیستانی گفت: " شما چه نسبتی با هم دارید؟" و سینا توضیح داد و بعد به من گفت که با آقای نیستانی از اوّل دبستان تا آخر دبیرستان هم کلاسی بودند و رفیق گرمابه و گلستان!

از آقای نیستانی پرسیدم: "مگه شما یه سال بزرگ تر نیستید؟ فکر کردم سال چهارمی هستید!"

آقای نیستانی گفت: "نه! سال سوم هستم! چند ماه هم از سینا کوچکترم! یعنی این قدر پیر به نظر می آم؟"

گفتم: "نه! اختیار دارید. شاید چون با آقای صاحبدل خیلی دوست هستید و همیشه با همید فکر کردم هم کلاس هم هستید."

گفت:"نه! دوستی ما از گروه تئاتر شروع شد و البته خیلی هم با هم صمیمی شدیم!"

به سینا گفتم: "خوب پس شما کاش یه تماس می گرفتید من کتاب رو می آوردم خدمتتون!"

گفت: " اون که قابل شما رو نداره! ولی دوست داشتم برسم خدمتتون که گفتم دفعه ی بعد دیگه وقتی  مامان اینا اومدن مزاحم بشیم."

گفتم: "اختیار دارید مراحمید! مامان اینا کی قراره بیان؟ سمیرا چیزی نگفته بود!"

دستی روی موهایش کشید و گفت: "هنوز برنامه قطعی نیست آخه! ولی توی یکی دو ماه آینده فکرکنم که بیان. هر وقت کار بابا و شرایط دیگه جور باشه!"

گفتم: "چه عالی! سمیرا و بهداد هم میان؟!"

سینا گفت: "فکر کنم! می گم که قطعی نشده! ولی ان اشالله!"

آقای نیستانی گفت: "همین طور که داریم حرف می زنیم به طرف آسانسور بریم. فکر کنم جلسه شروع شده باشه!"

***

وارد سالن شدیم. همه سرجایشان بودند و ما دیر رسیده بودیم. صاحبدل روی صندلی اش که مقابل در سالن بود نشسته بود؛ سرش را آورد بالا؛ چند ثانیه ای خیره نگاهمان کرد. نگاهش سرد و بهت زده بود. همیشه وقتی آقای نیستانی را می دید بلند می شد و با روی گشاده بلند سلام می کرد و دست می داد. آقای نیستانی بلند سلام کرد؛ سینا هم همین طور و من آرام گفتم سلام. صاحبدل با همان نگاهش آرام گفت سلام و سرش را انداخت روی کاغذی که روبرویش بود. بقیّه سلام کردند. آقای نیستانی جا خورده بود؛ انگار یادش رفت حضور سینا را؛ قدم برداشت به سمت آقای صاحبدل. حواسم رفت به سینا که سر در گم ایستاده بود کنار من. صندلی خالی را نشانش دادم و گفتم: "شما بفرمایید آقا سینا من الان صندلی می آرم!" و رفتم به سمت صندلی های گوشه ی سالن. آقای نیستانی برگشت و گفت: "ببخشید من چه قدر حواس پرتم! خانم مصفّا شما بفرمایید من می آرم صندلی رو!" سینا گفت: "من خودم می آرم خیلی ممنون!" و خودش را به من رساند و صندلی را خواست بردارد که گیر کرده بود. داشت می کشید که گفتم: "بذارید من کمکتون کنم. پایه اش گیر کرده!" کمی دیگر زور زد و گفت: "الان در می آد!" خم شدم و پایه اش را آزاد کردم و او صندلی را برداشت. گفت: "زحمت شما!" گفتم: "نه بابا! آخه اینا سابقه ی ریختن داره! من خودم قربانی اش بودم." لبخند زد و لبخند زدم. هرچند خاطره ی آن روز و نگاه تلخ صاحبدل که سریع دزدیدش لبخند را از لبانم ربود.

من رفتم نشستم و سینا صندلیش را آورد گذاشت کنار صندلی من. آقای صاحبدل نیم خیز شد و گفت: "یا الله!" لبخندی زد و گفت: "خوش اومدی آقا سینا!" انگار می خواست جبران بی محلّی اوّلش را بکند. سینا گفت: "خیلی ممنون حبیب جان! بفرمایید!" آقای نیستانی رو به بقیّه گفت: "بچّه ها! آقا سینا از دوستای قدیم منه که از شیراز تشریف آورده و لطف کرده امروز اومده پیش ما!" و بقیّه را به سینا معرّفی کرد.

وقت استراحت بین جلسه بود که آقای نیستانی سینی چای را گرداند و به سینا که رسید گفت: "خیلی توی فکر هستی! نگرانی؟!"

سینا خندید و دوباره دستی روی موهایش کشید و گفت: "من؟! نه بابا!"

آقای نیستانی پرسید: "نگران مصاحبه ای؟؟ بابا تموم شد دیگه! این قدر بهش فکر نکن!"

سینا  با لبخند گفت: "باشه فکر نمی کنم!"

سینا رو به من کرد و پرسید: "راستی حال خواهرتون چه طوره؟ باران خانوم؟ ایشون مثل شما به تئاتر علاقه مند نبودن؟!"

گفتم: "خوبه خدا رو شکر! چرا اونم بدش نمی اومد بیاد امّا کلاساش تداخل داشت با جلسه، دیگه نیومد!"

گفت: "حالا که کلاسا تموم شده چی؟ نمی آن؟"

نگاهم افتاد به صاحبدل و فکر کردم من خودم هم دیگر به زور می آیم! لبخندی زدم و گفتم: "خوب آخه نقش ها دیگه تقسیم شده. ولی شاید همین طوری بیاد."

لبخندی زد و گفت: "راستی وبلاگ هاتون رو دنبال می کنم. البته خیلی در این مدّت ننوشتید. نمی دونستم که شما هم شعر می گید!"

گفتم: "من... گهگداری! بیشتر می نویسم!"

گفت:" ولی خیلی قشنگ بود!"

گفتم: "لطف دارید!"

 آقای نیستانی که چای را چرخانده بود و حالا استکان چای به دست به صندلی کنار سینا تکیه داده بود گفت: "نمی دونستم وبلاگ می نویسید! یادم باشه آدرسش رو بگیرم ازتون." لبخند زدم.

سینا که با پایش روی زمین ضرب گرفته بود لبخند مضطربانه ای زد و دهانش را باز کرد که چیزی بگوید و ... بست. فکر کردم راست می گوید آقای نیستانی، چه قدر سینا نگران است.

جلسه تمام شد. خم شدم کیفم را از زمین بردارم که سینا سرش را آورد نزدیک من و آرام گفت: "اگه وقت دارید یه چند دقیقه باهاتون کار داشتم!"

کیفم را برنداشته از زمین سرم را با تعجّب کمی آوردم بالا و گفتم: "بله! حتما" و نمی دانم چرا نگاهم چرخید سمت صاحبدل که داشت نگاهمان می کرد و نگاهش را ندزدید و چند ثانیه خیره ماندیم در چشم هم. به خود که آمدم کیفم را برداشتم و نگاهم را چرخاندم و بلند شدم. سینا رفت به آقای نیستانی آرام چیزی گفت و بعد آقای نیستانی آرام سرش را تکان داد و بعد نگاهم افتاد به آقای قیاسی که یک جور با سرزنش نگاه می کرد و نیشخندی که گوشه ی لبانش بود... سینا آمد طرفم و گفت: "بریم؟" و من سرم را تکان دادم و برگشتم و نگاهم افتاد به سارا که چشمانش برق می زد. سرم داشت گیج می رفت. حس می کردم همه ساکت شده اند و نگاهشان روی ماست! نمی دانستم چه کار کنم؟ می خواستم داد بزنم بگویم که بابا ایشان فامیل ما هستند! فکر کردم که حالا گفتم چه فرقی می کند؟! فکر کردم اصلا به کسی چه مربوط! فکر کردم اصلا خیالاتی شده ام. از بس که نگرانم صاحبدل چه فکری می کند توهّم برم داشته است. بقیّه چه کار به کار من دارند؟ فکر کردم حالا سینا این وسط با من چه کار دارد؟ کلا چرا این قدر نگران است؟ نگرانی اش می تواند ربطی به کاری که با من دارد داشته باشد؟!گیج شده بودم! خداحافظی کردیم و رفتیم.

 قدم هایش آرام و با طمانینه بود. بیشتر جلوی پایش را نگاه می کرد. از ساختمان آمدیم بیرون و هنوز یک کلمه نگفته بود. به سمت دانشگاه راه افتادیم. گفتم: "خوب! حرفی نمی زنید؟"

خنده ی کوتاهی کرد و دست کشید روی موهایش و گفت: "چرا! ببخشید! دارم فکر می کنم از کجا شروع کنم." حالا خوب فهمیده بودم وقتی خنده ی کوتاهی می کند و دست می کشد روی موهایش یعنی مضطرب است.

گفت: "فکر کنم اگر یک جایی بشینیم بهتر باشه!"

وارد دانشگاه که شدیم چشمش افتاد به نیمکت زیر درخت توت و گفت: "این جا چه طور است؟" و من می دانستم که صاحبدل الان از این جا رد می شود مثل بارهای قبل. گفتم: " بیرون گرمه! اگه می خواید می تونیم بریم..." فکر کردم دانشکده ی ما هم که نمی شود! دیدم نزدیک دانشکده ی ادبیات هستیم. گفتم: "همین جا دانشکده ی ادبیات جا برای نشستن داره. یه نوشیدنی خنکی هم بگیریم. من که دارم از گرما هلاک می شم!"

نگاهی به صندلی که در سایه درخت توت بود و نسیم عصرگاهی برگ هایش را تکانی می داد کرد و لبخندی زد و گفت: "باشه!"

فکر کردم حتما او هم اضطراب احمقانه ی مرا درک کرده است! حتما او هم ایده ای ندارد من برای چه مضطربم.

رفتیم به سمت دانشکده ی ادبیات. وارد دانشکده شدیم. دانشکده خلوت بود. سکّوی سنگی کنار بوفه را نشان دادم و رفتیم به آن سمت. کیفم را گذاشتم روی سکّو و گفتم: "چی میل دارید؟" گفت: "شما بگید چی میل دارید؟ من می رم." گفتم: "نه! شما تشریف آوردین دانشگاه ما مهمون ما هستید! شما بفرمایید!"

خندید و گفت: "اصلا امکان نداره! من بزرگ تر هستم!"

حوصله ی تعارف نداشتم. می خواستم زودتر حرفش را بزند. قلبم داشت می آمد توی دهنم. تسلیم شدم و گفتم: "هر جور میلتونه! من آب آلبالو می خورم!"

 لبخندی زد و رفت. فکر کردم نکند برای سمیرا یا بچّه اش اتّفاقی افتاده باشد؟ یا بهداد؟! یادم آمد دو روز بود زنگ نزده بودند. حالم داشت بد می شد! فکر کرم دیوانه شدم ها! آن وقت چرا سینا به من بگوید؟ مادر پدرشان زنگ می زند به بابا یا مامان. فکر کردم پس چرا این قدر مضطرب است؟!

سینا آمد و آب آلبالو را به من داد.  تشکّر کردم. نشست و نی را توی پاکت آب پرتقالش فرو کرد. نگاهش روی نی بود. گفتم: " آقا سینا! نگرانم کردید! حال سمیرا و بهداد خوبه؟ بچّه اش خوبه؟"

با تعجّب نگاهم کرد و گفت: "بله حال همه خوبه! ببخشید الکی نگرانتون کردم."

گفتم: "پس چی شده؟"

گفت: "چیزی نشده! راستش من وقتی امروز شما رو دیدم فکر کردم شاید قسمت این طور بوده... یعنی... نمی دونم از کجا شروع کنم..." دست کشید روی موهایش و نفس عمیقی کشید و گفت: "نمی دونم کار درستی دارم می کنم یا نه! شما حتما می پرسید چرا دارم به شما می گم! شاید دور از رسم و ادب باشه! امّا نمی دونم چرا فکر می کنم این طوری شاید بهتر باشه!"

چشم هایم داشت از حدقه بیرون می آمد! سعی می کردم آرامشم را حفظ کنم. صدای ضربان قلبم را توی سرم می شنیدم.

ادامه داد: "ببخشید دارم گیجتون می کنم! از اون چیزی که فکر می کردم گفتنش خیلی سخت تره!

راستش سمیرا و مامان اصرار داشتن که زودتر این موضوع مطرح بشه! ولی من گفتم که صبر کنن! چون نگران بودم. برای همین می خوام شما کمکم کنید!"

ساکت شده بودم. حتی اگر می خواستم هم صدایم در نمی آمد! بهت زده نگاهش می کردم.

گفت: " قضیه درباره ی..."

سکوت کرد و سرش را پایین انداخت...

نگاهش روی پاکت آب پرتقال بود. لبش را گزید!

همان طور که سرش پایین بود گفت: "قضیه درباره ی باران خانوم هست..."

نفسم را که حبس کرده بودم در سینه رها کردم. سینا و باران؟ آن ها که مثل اسفند و آتش بودند با هم! منظورش چیست؟ نکند منظورش این است که مادرش و سمیرا می خواهند بیایند خواستگاری و او نظرش چیز دیگری است! یعنی ممکن است این قدر پررو باشد! آمده پیش من که چی؟ یادم آمد آن قاب عکس را که گفته بود هدیه ی عزیزی است...

صورتم داغ شده بود. سعی کردم آرامشم را حفظ کنم. گفتم: "چه چیزی درباره ی باران؟"

سرخ شده بود؛ گفت: "نمی دانم چرا گفتنش برایم این قدر سخت است!... منظورم اینه که مامان و سمیرا اصرار دارن که زودتر بیان خواستگاری امّا من..."

یک دفعه نمی دانم چرا از کوره در رفتم و دویدم وسط حرفش؛ گفتم: " خوب برای چی دارید به من می گید؟! اگر نمی خواهید خوب به خودشون بگید! نگران نباشید نیازی به کمک من هم نیست حتّی اگر هم که اونا مطرح کنن نظر باران صد درصد منفیه..."

شوک شده بود انگار! رنگ از صورتش پریده بود! چند ثانیه مکث کرد؛ انگار داشت حرف های مرا هضم می کرد و بعد چشم هایش را آرام بست لبش را گزید و گفت: " می دونستم!"

من مات مانده بودم. مگر همین را نمی خواست بشنود. دست کشید توی چشم هایش. یک دفعه بلند شد و رفت به سمت آب خوری. همین طور نگاهش می کردم. انگار به زور خودش را می کشاند! مگر من چه گفته بودم! خوب لحنم تند بود ولی باید می فهمید که مطرح کردنش با من درست نبوده...آب را مشت کرد و ریخت توی صورتش. دست راستش را تکیه داده بود به آب خوری. چند ثانیه در همان حال مانده بود. برگشت به سمت من. همان طور رنگ پریده بود. آرام و با طمانینه آمد.

کیفش را برداشت. همان طور که نگاهش پایین بود، گفت: "ببخشید که مزاحم شدم. سلام برسونید به خانواده. ببخشید اگر هم حرفی زدم که ناراحتتون کردم. فکر نمی کردم حرفم توهین آمیز باشه! ممنونم هم از کمکتون! هر چند خیلی رک و شوک آور بود جوابتون ولی لازم بود که بدونم! خداحافظ!"

من انگار زبانم بند آمده باشد! حتی زبانم نچرخید بگویم خداحافظ... چند قدمی که دور شد جان به لب شدم تا صدا از گلویم در بیاید. گفتم: "صبر کنید!" ایستاد و برگشت. چشمم که توی چشم هایش افتاد دلم ریخت. چشم هایش سرخ بود. نگاهش را دزدید. گفت: "بفرمایید!"

گفتم: "شما مگه همین رو نمی خواستید بشنوید؟!"

با تعجّب نگاهش را آورد بالا و گفت: " معلومه که نه! یعنی حدس می زدم شاید این طور باشه ولی خوب ته دلم یه امیدی داشتم که این جوری نباشه!"

چشم هایم را بستم و سرم را تکان دادم. فکر کردم یعنی من خنگ ترین آدم روی زمینم! انگار بلند فکر کرده بودم. گفت: "این چه حرفیه؟!"

گفتم: "پس چرا گفتین که مامان و سمیرا اصرار دارن بیان خواستگاری ولی شما نمی خواهید!"

با تعجّب گفت: "من نگفتم که من نمی خوام! اصلا خودم بهشون گفتم که ... چه فرقی می کنه حالا؟! من بهشون گفتم بهتره صبر کنن! آخه از همین می ترسیدم که جواب باران خانوم قطعا منفی باشه. فکر کردم اگه این جوری باشه مطرح نشه بهتره چون بالاخره شاید کدورتی پیش بیاد بین خانواده ها! برای همین فکر کردم با شما مشورت کنم که خواهر دوقلوش هستین و حتما نظرش رو می دونید. هر چند فکر نمی کردم این قدر مطمئن باشید! حتما خیلی از من بدشون می آد که این قدر مطمئن جواب دادید! با اجازه!"

دلم داشت آتش می گرفت! می خواستم سرم را بکوبم توی دیوار! فکرکردم یعنی من چه قدر احمقم! گفتم: "کجا می رید؟! ببخشید این قدر تند جواب دادم! نه! من از کجا مطمئن باشم! من فکر کردم منظور شما اینه که..."

پرید وسط حرفم و گفت:" چه فرقی می کنه شما چه فکری کردید! شاید این طوری بهتر بود که شما بدون رودربایستی جواب دادید! اصل..."

پریدم وسط حرفش و گفتم: "فرصت بدید حرفم رو تموم کنم. من عصبانی شدم که آن قدر تند جواب دادم! می گم شاید جواب باران منفی نباشه! وقتی هنوز مطرح نشده من از کجا بدونم؟!"

کیف توی دستش شل شد و افتاد روی زمین. چشمانش جان گرفته بود انگار. لبخند زد و گفت: "یعنی ممکنه که غیر از این باشه؟"

یادم آمد آن روز خانه شان که بودیم باران خیلی توپش پر بود و هی می توپید به سینا! ولی فکر کردم شاید به قول لیلی از روی علاقه باشد! شاید هم لیلی مثل همیشه سناریو برای خودش ساخته! فکر کردم نباید به او امید واهی بدهم... انگار این آخری را بلند فکر کرده بودم دوباره که برق از نگاهش رفت. سریع گفتم: "ولی به نظرم نا امید هم نباشید! صبر کنید من باهاش صحبت کنم."

گفت: "آخه! بدتر ناراحت نشن که چرا من اومدم به شما گفتم و به خودشون نگفتم!"

گفتم: "خوب من اگه نگم بهش که نمی تونم نظرش رو بفهمم! بعد هم من و باران چیزی رو از هم پنهان نمی کنیم! ولی واقعا چرا به خودش نگفتید؟"

گفت: "نمی دونم! فکر کردم شاید اگه به خودشون بگم درجا جواب منفی بدن ولی اگه به شما بگم یک کم بیشتر روش فکر کنن و شما شاید بتونید نظرشون رو نرم تر کنید! البته اون موقع فکر نمی کردم شما هم درجا جواب بدید! بعد هم فکر کردم شما خوب خواهرتون رو خوب می شناسید به من بگید چی کار کنم که نظرشون رو عوض کنم!"

گفتم: "حالا شما چرا کلا این قدر نا امیدید! اصلا   اعتماد به نفس ندارید؟"

دست کشید روی موهایش و گفت: " کلا این طوری نیستم. ولی اون روز حس کردم که خیلی از من خوششون نمی آد! من فکر کنم هر وقت استرس دارم چرت و پرت زیاد می گم! و اون روز شاید رنجوندمشون!"

دلم به حالش سوخت؛ گفتم: " من که نمی دونم ولی شاید این طوری هم که شما می گید نباشه! یعنی شاید درجا جواب مثبت نده ولی اگه بیشتر بشناسدتون نظرش مثبت بشه! ولی من فکر می کردم شما... کس دیگه ای... یعنی..."

پرسید: "چه کس دیگه ای؟... برای چی فکر می کردید!"

گفتم: "خودتون اون روز گفتید که اون قاب عکس رو یه عزیزی بهتون داده و گفتید که دختر هم بوده! ببخشید این قدر رک می گم ها!"

خندید و گفت: "می گم چرت و پرت زیاد می گم وقتی استرس دارم! اون رو سمیرا برام خریده بود!"

من هم خنده ام گرفت! گفتم: "شما انگار یه عمدی داشتید اون روز خودتون رو خراب کنیدها!"

گفت: "شما دختر خانوم ها هم از کاه کوه می سازید!"

گفتم: "ها! مثلا دفعه ی بعد که باران رو دیدید از همین حرفا نزنید! دخترها اله! دخترها بله! آدم رو می برید تو لاک دفاعی!"

گفت: "ببخشید!"

تلفنم یکباره زنگ زد. شماره ی منزل بود. گفتم: "ببخشید!" و گوشی را برداشتم!

مامان بود و می خواست بگوید یادم باشد سر کوچه لباسم را از خشک شویی بگیرم. پرسید راه افتادم و گفتم که نه و دوباره پرسید که کی تمرین تمام شده و چرا راه نیفتادم؟ یک دفعه از دهانم در رفت و گفتم که سینا را دیده ام! بنده خدا رنگ از رویش پرید! مامان تعجّب کرد که چرا امروز با سمیرا حرف می زده چیزی نگفته و گفت که دعوتش کنم شب بیاید خانه مان.

گفتم: "آقا سینا! مامان  می گن امشب شام تشریف بیارید منزل ما!" بنده خدا انگار قبض روح شده بود! با ایما و اشاره به من می فهماند که بگویم نه! من شانه هایم را انداختم بالا که چه کار کنم؟ گفت: "تشکّر کنید بگید که ان شالله فرصت های بعدی." گفتم. مامان گفت که اصلا ناراحت می شود اگر نیاید. سینا گفت: "آخه شب با یکی از دوستانم قرار دارم!" مامان  گفت: "گوشی رو بده من با خودش حرف بزنم."

گوشی را گرفتم طرفش و گفتم: "مامان می خوان باهاتون حرف بزنن!"

بنده خدا سرش را تکان داد که نه و با التماس نگاهم کرد. آرام گفتم: "خب قبول نمی کنن! خودتون بگید که نمی تونید بیایید!"

گوشی را گرفت. نفس عمیقی کشید و گفت: "سلام!" نمی دانم مامان چه گفت به بنده ی خدا که درجا گفت: "چشم! هر چی شما بگید! باعث زحمت!" و خداحافظی کرد!

گفتم: "چی شد؟ شما که می خواستید بگید نه!"

گفت: "شما نباید می گفتید من رو دیدید! مادرتون دیگه فرصت ندادن به من! حالا من چی کار کنم؟!"

گفتم: "هیچی! شام تشریف بیارید منزل ما!"

نگاه تندی کرد سمتم! گفتم: "خوب چی می گفتم به مامانم وقتی می گه چرا نیومدی؟ دروغ که نمی تونم بگم!"

دوباره گفتم: "اتّفاقا این خیلی فرصت خوبیه برای شما که باران بیشتر بشناسدتون! اون که زیاد شما رو ندیده که بشناسه! شما هم خودتون باشید! تلاش بیش از حد نکنید!"

گفت: "پس اگه می شه یه امشب رو چیزی درباره ی حرفای من بهشون نگید..."

گفتم: "باشه!"

گفت: "قول می دید؟!"

گفتم: "بله! ولی از من به شما نصیحت! اعتماد به نفستون رو ببرید بالا!"

گفت: "چشم!"

گفتم: "یه چیز دیگه هم که..."

گفت: "بله! بحث دخترها و پسرها رو پیش نمی کشم!"

گفتم: " اونم البته! ولی می خواستم بگم من هم قرار نیست که کمکتون کنم نظر باران مثبت بشه!"

با اعتراض گفت: "چرا؟!"

گفتم: "برای این که من خودم هم نمی دونم شما به درد هم می خورید یا نه! یعنی آخه من هم شما رو درست نمی شناسم! درسته که از خانواده ی خوبی هستید و برادر سمیرا هستید ولی خوب فقط همین که نیست!"

گفت: "دست شما درد نکنه!"

گفتم: "ناراحت نشید خوب! من می گم باید بیشتر بشناسیمتون! حرف بدی می زنم مگه! رودربایستی که نداریم! آخه فقط خوب بودن که مطرح نیست! آدما باید به هم بخورن خوب!"

گفت: "خوب سمیرا که هر دومون رو می شناسه! فکر می کنه که ما به هم می خوریم!"

گفتم: "خوب بله! اون خواهر شماست طرف شماست! من هم باید طرف خواهر خودم باشم خوب!"

خندید و دست کشید روی موهایش؛  گفت: "تا همین جاش هم ممنون! هر چند من رو هل دادید وسط میدون!"

خندیدم و گفتم: "خواهش می کنم!"

گفت: "راستی ساعت چند بیام؟"

گفتم: "حول و حوش 8!"

 خداحافظی کرد و رفت...

..............

ادامه دارد...

7 پیام:

صبا گفت...

مریم جان بیا قسمت بعدیشو بذار دیگه

باران گفت...

صبا جان، راستش من هنوز نتوانستم قسمت جدید را شروع کنم. مدتی است که سردردهای شدید اجازه نمی دهد که بیش از چند دقیقه پای کامپیوتر بنشینم یا حتی تمرکز کنم. حالا امروز که حالم بهتر است و هنوز یاسمن هم از خواب بیدار نشده می خواهم قسمت جدید را شروع کنم. اما با این اوضاع نمی دانم تا کی تمام شود. شرمنده ام از چشم انتظاری دوستان.

زهرا گفت...

سلام من تازه وبلاگ شمارو پیدا کردم داستانی که دارید می نویسید جالبه و یه جورایی به زندگی من شبیه موفق باشید.
یه سوال اگه بخوایم به روز رسانی وبلاگتون از طریق ایمیل به ما خبر داده بشه باید چی کار کنیم؟

باران گفت...

ممنون زهرا خانم. کنار سمت راست صفحه قسمتی هست برای این کار:پست جدید را از طریق ایمیل دریافت کنید. اگر ایمیلتان ر ا وارد کنید و submit را بزنید باید برایتان بفرستد.

ناشناس گفت...

با گذشت کمتر از ده روز، می شود چهار ماه تأخیر!
امیدوارم سردردها تداوم نداشته و سلامت کامل حاصل شده و این تأخیر، جز به دلیل کاهلی نبوده باشد.

ناشناس گفت...

چهار ماه هم گذشت ...
حال خانم نویسنده خوب است؟

باران گفت...

بهترم خدا را شکر! ممنون از لطفتان. می نویسم به زودی... (به زودی یعنی تا چند روز دیگر...)باز هم شرمنده از چشم انتظاری...