یکشنبه ۳ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

چهل گانه / مشق هجدهم



قسمت پانزدهم



نمی دانم چه مدّت آن جا نشسته بودم. از صدای اذان مسجد دانشگاه به خود آمدم. لرز کرده بودم. چشم هایم را پاک کردم. دیرم شده بود. قرار بود پیش از اذان مغرب خانه باشم. کولی ام را برداشتم و راه افتادم به سمت در دیگر دانشگاه که ایستگاه تاکسی بود.



داشتم توی کیف دنبال گوشی ام می گشتم که زنگ بزنم خانه؛ صدای زنگش آمد؛ دست هایم می لرزید. گوشی را برداشتم؛ باران بود. پیش از آن که حرفی بزند گفتم: "الو! سلام باران! من تو راهم!" صدایم می لرزید!



با نگرانی پرسید: "خوبی؟ چرا این قدر دیر؟ کجایی الان؟"



من من کنان گفتم: "ممم... تو دانشگاهم هنوز! دارم می رم به سمت در... مممم نمی دونم چی شد...حساب وقت از دستم رفت!"



آرام گفت: "با کسی حرف می زدی؟"



گفتم: "نه! تنها بودم! بعدا برات می گم! مامان بابا..."



-: "مامان بابا یک کم نگران شدند که من گفتم زنگ می زنم. بهشون می گم که تا نیم ساعت دیگه می رسی!"



-: "الان ترافیکه! دیرتر می شه! راه که افتادم دوباره زنگ می زنم! شام رو بخورید شما!"



-:"باشه! زنگ بزن!"



گوشی را انداختم توی کیف و دویدم! کلافه بودم. حالا که این قدر دیر می رفتم باید دلیل موجّهی می داشتم. موجّه تر از این که حساب وقت از دستم خارج شد! حتما می پرسیدند چرا؟ چه کار می کردی؟ کاش سوال نمی کردند. نمی توانستم حتّی درباره اش فکر کنم؛ چه برسد به این که حرف بزنم. کاش می شد یک راست می رفتم توی اتاق و سرم را می کردم زیر ملحفه و هیچ کس را نمی دیدم! هیچ کس!


صف تاکسی شلوغ بود؛ صدای بوق ماشین ها، صدای همهمه ی مردم، صدای مسئول خط، نور مغازه های روبرو... احساس کردم دنیا دارد دور سرم می چرخد! خواستم بنشینم کنار جدول؛ با همه ی خستگی ام نتوانستم به کثیفیش فکر نکنم! نگاهی به جوی کنار خیابان انداختم و تصویر آشغال های انباشته شده در جوی و تصوّر موش هایی که احتمالا آن جا پرسه می زدند تنم را لرزاند! سعی کردم خودم را سرپا نگه دارم.




***


رسیدم خانه. در حیاط را که باز کردم بابا را دیدم که از پنجره بیرون را نگاه می کرد؛ من را که دید پرده را انداخت. فکر کردم خوب است موبایل دارم و دوبار هم زنگ زدم. نمی دانم چرا این قدر دست و پایم می لرزید.


داخل خانه که شدم مامان داشت ورقه هایش را تصحیح می کرد. بابا روزنامه می خواند. باران از پلّه ها می آمد پایین. بهار روی مبل داشت درس می خواند. سلام کردم. همه با هم گفتند: "سلام!"



مامان گفت: "تا لباس هات رو در بیاری و دست و روت رو بشوری غذات رو کشیدم."



لبخند خسته ای زدم و گفتم: "خیلی ممنون مامان! اشتها ندارم."



بابا گفت: "مگه چیزی خوردی؟"



گفتم:"نه! الان میل ندارم. هروقت گشنم شد میام می خورم؛ الان می خوام یه کم بخوابم." صورت مامان مثل مهتاب رنگ پریده بود. دوست داشتم باهاش حرف بزنم، از نگرانی درش بیاورم امّا نای حرف زدن نبود. همین کلمه ها را هم به زور از حلقومم می کشیدم بیرون!


باران همین طور روی پلّه ها مانده بود! رفتم به سمت پلّه ها که بابا گفت: "حالت خوبه بهشت؟! چیزی شده بابا؟"



گفتم: "نه! خسته ام! می خوام برم بخوابم."



فکر کردم کاش "نه" را برای قسمت دوم سوالش بگیرد هر چند در جواب قسمت اوّل گفته بودم.



به گمانم در جواب قسمت دوم گرفت که دیگر چیزی نگفت و من از پلّه ها رفتم بالا. مامان گفت:"نمازت رو می خونی الان یا یکی دو ساعت دیگه صدات کنم؟"



بدون این که برگردم گفتم: "ساعت کوک می کنم. ممنون!" باران هم به دنبال من از پلّه ها آمد بالا.



رفتم دست هایم را شستم. حتی از نگاه خودم در آینه فرار می کردم. آمدم توی اتاق. باران پشت میز نشسته بود و کتابش را ورق می زد؛ نگاهم کرد ولی چیزی نگفت. لباس هایم را عوض کردم؛ دراز کشیدم روی تخت. نگاهش را آورد بالا؛ گفت: "بهشت..." گفتم: "نای حرف زدن ندارم باران!"



گفت: "ساعت رو برای کی کوک کنم؟"



نگاهش کردم و گفتم: "یازده و نیم. خیلی ممنون!"



چند ثانیه ای توی چشم های هم خیره شدیم. انگار داشت از توی چشم هایم می خواند جواب سوال هایش را. چشم هایم را بستم و ملحفه را کشیدم روی سرم. بعد از چند دقیقه چراغ خاموش شد و صدای بسته شدن در آمد. فکر کردم چرا این قدر کودکانه رفتار می کنم؟ آسمان که به زمین نیامده است! فکر کردم اصلا او کیست که من... که من... و اشک هایم دوباره جاری شد! هنوز نمی توانستم باور کنم. اشک هایم دوباره می رفت که هق هق شود که سرم را چرخاندم و فرو کردم توی بالش! نمی خواستم کسی صدای گریه ام را بشنود.



بعد از چند دقیقه دست هایی شانه های لرزانم را گرفت و بعد حلقه شد و در آغوشم گرفت. لازم نبود حرفی بزند؛ لازم نبود سرم را بچرخانم و نگاهش کنم؛ کافی بود گرمای وجودش را حس کنم و اشک بریزم و آرام بگیرم؛ مثل روزهای کودکی و نوجوانی وقتی بغضی توی گلویم بود همیشه شانه های باران پناه دلتنگی ام می شد! چرخیدم توی آغوشش و همه ی دلتنگی هایم را گریستم.



نمی دانم چه قدر گریه کردم؛ نمی دانم تا کی با انگشت های ظریفش گیسوانم را نوازش می داد. گریه هایم ته کشیده بود انگار؛ سرم را بالا آوردم و در نور کمی که از پنجره می تابید چشم هایش را پیدا کردم که خیس و بی تاب نگاهم می کرد. آرام گفتم: "باران!" در حالی که با دست هایش اشک روی گونه هایم را پاک می کرد گفت: "جانم!" گفتم:" تو مگه نرفته بودی بیرون؟" گفت:"نه! من فقط در رو بستم تو راحت گریه هات رو بکنی!" و لبخند کوچکی زد. آرام گفتم:"بدجنس!" و لبخند کوچکی زدم. مثل کودکی هایمان انگشتش را چندبار از میان ابروانم کشید تا روی بینی ام! مثل همان روزها قلقکم آمد و خندیدم؛ خندید.



گفتم: "راست می گفت لیلی که من ساده ام." چیزی نگفت و نگاهم کرد. گفتم: "راست می گفت که حبیب بازیگر بود!"



برایش تعریف کردم. باز هم چیزی نگفت. گفتم : "چرا حرفی نمی زنی؟" گفت: "تا حالا هر چی گفتم به جای این که کمکت کنم به ضررت بوده و حالا داری اذیت می شی. اگه من هی نگفته بودم پسر خوبیه و هی نگفته بودم دوستت داره و فلان و بهمان شاید تو الان این قدر اذیت نمی شدی."



آرام گفتم:"دیوونه ای ها! تو اون چیزی که من فکر می کردم و روم نمی شد بگم رو بلند می گفتی! مطمئن باش نمی گفتی هم من تا سرم به سنگ نمی خورد نمی فهمیدم! تو هم برداشتت از اون، اون چیزی بود که من برات تعریف می کردم!"



ساعت زنگ زد و من بلند شدم که نماز بخوانم. آن شب حرف دیگری نزدیم. وقتی نمازم تمام شد باران همان طور توی تخت من خوابش برده بود. ملحفه را کشیدم رویش. نمی خواستم بخوابم. می ترسیدم از این که سرم برود روی بالش و فکر و خیال بیاید سراغم و اشک هایم دوباره جاری شود. فکر کردم بروم بیرون توی بالکن درس بخوانم امّا فکر برخورد با مامان و بابا دلم را شور می انداخت. رویم نمی شد برایشان توضیح دهم. فکر کردم کاش یک روز دیگر زبان به دهان گرفته بودم.



کامپیوتر را روشن کردم. مسنجر را همان اوّل بستم که کسی مزاحمم نشود. به وبلاگ های مختلف سرک می کشیدم تا وقت را بگذرانم و فکر نکنم.



***


انگار زلزله شده بود. توی دانشگاه بودم. زیر آوار مانده بودم. حس می کردم از فشار آوار گردنم دارد می شکند. در دستم انگار چیز تیزی فرو رفته باشد؛ می سوخت. کمرم تیر می کشید. تاریک بود. صداهایی می شنیدم که می پرسیدند: "کسی آن جا نیست؟" و من نمی توانستم جواب دهم. هر چه صدا می کردم صدایم در نمی آمد. صدای باران آمد که می گفت: "بهشت! بهشت!" و من نمی توانستم جواب دهم. صدای باران نزدیک تر می شد. چشم هایم را باز کردم ؛ بالای سرم ایستاده بود و صدایم می کرد. همه ی بدنم درد می کرد. باران گفت: "چرا این جا خوابیدی! پاشو وقته نمازه!"



گردنم روی میز خم شده بود و سرم را گذاشته بودم روی دستم. دستم خواب رفته بود.گردنم را به سختی می توانستم تکان دهم؛ ماهیچه های گردنم گرفته بود. نمی دانستم چه قدر وقت این طور خوابیده بودم. بلند شدم. تا به حال خواب زلزله ندیده بودم.



نماز صبح که تمام شد. سرم را مثل همیشه روی سجاده گذاشتم که دعایی کنم. زبانم بند آمده بود. سرم را هم نمی توانستم از زمین بلند کنم. بدنم هنوز درد می کرد. بعد از مدّتی سکوت اشک هایم جاری شد. حسّ خوبی نداشتم. انگار از خدا هم خجالت می کشیدم. فکر کردم خدایا تمامش کن. کمکم کن که تمامش کنم. که فراموشش کنم. همین! سرم را بلند کردم. داشت سپیده می زد. رفتم توی تخت دراز کشیدم. نور خورشید بیشتر و بیشتر می شد. حس کردم دارم کور می شوم. چشم هایم را بسته بودم، ولی حتی از پشت پلک ها نور اذیتم می کرد. هر چه به خود پیچیدم نتوانستم بخوابم. سر درد امانم را بریده بود. سرم را فرو کرده بودم توی بالش؛ چشم هایم داشت گرم می شد که موبایل باران زنگ زد. بالش را گذاشتم روی سرم ولی زنگش تمام نمی شد. بلند شدم. باران خودش توی اتاق نبود. موبایل را خاموش کردم. ساعت هفت و بیست دقیقه بود.



پرده ها را کشیدم و دوباره دراز کشیدم روی تخت. سرم را چرخاندم توی بالش و همین که دوباره چشمم رفت که گرم شود در اتاق باز شد.



-: "خوابی بهشت؟"



آرام گفت؛ جوابی ندادم. آمد نشست کنار تختم و دستش را گذاشت روی شانه ام.



-: "بهشت! پاشو دیر می شه ها!"



جمعه بود و قرار بود برویم کوه. سرم را چرخاندم و گفتم: "به خدا داغونم باران. سرم درد می کنه! دیشب نتونستم درست بخوابم. گردنم هم گرفته! این هفته رو بی خیال بشیم! هفته ی دیگه به جای استخر می ریم کوه!"


باران گفت: " پاشو دختر! من کلّی ساندویچ درست کردم و میوه شستم! تازه به لیلی و لعیا گفتیم بیان. دیر بشه جا می مونیم از گروه!"


-: "خوب به لیلی و لعیا هم بگو برنامه عوض شده! هفته ی دیگه با هم می ریم! بگو پاشن بیان این جا دور هم باشیم! بگو بعد از ظهر بیان! من الان می خوام بخوابم!"



-: "خوب اگه بپرسن چرا برنامه عوض شده؟ مگه برنامه ی گروه کنسل شده؟ چی بگم؟ من که دروغ نمی تونم بگم!"



با بی حوصلگی گفتم: " دروغ چرا؟ بگو بهشت دیشب درست نخوابیده؛ سرش درد می کنه! گردنش هم گرفته، نمی تونه بیاد کوه!"



با لبخند موذیانه ای گفت: "خوب اگه بپرسن چرا نخوابیده؟ چرا سرش درد می کنه؟ چی بگم؟ بگم دیروز..."



نگاه تندی نثارش کردم و گفتم: "نامرد! من الان قیافه ام شبیه کسیه که باهاش شوخی می کنن!"



گفت: "نه! ولی نمی خوام دوباره بری تو تخت خواب و سرت رو بکنی تو بالش و گریه کنی! تو اگه می خواستی بخوابی دیشب تا حالا خوابیده بودی! آسمون که به زمین نیومده! پاشو بریم بیرون هوا بخوره تو کلّه ات حالت جا بیاد! الان اصلا لازم داری بیای!"



گفتم: "چرا اذیت می کنی؟! کی می خواد گریه کنه؟! می گم بدنم درد می کنه! چه جوری بیام کوه؟! خوب بذار من بخوابم ظهر خودمون چهارتایی می ریم!"



-: "نه! ظهر گرم می شه! می سوزیم! پاشو! اونم جدّی گفتم لیلی بپرسه راستش رو می گم ها! هیچ شوخی نبود! لیلی رو که می شناسی تا ته توی ماجرا رو کامل در نیاره ول کن نیست!"



به زور بلند شدم از روی تخت. گفتم: "نامردی! پس بذار حداقل من یه دوش بگیرم شاید سر حال بیام! بعد بریم!"



لبخندی زد و گفت: "باشه! فقط بجنب از بچّه ها جا نمونیم!"



زیر دوش ایستاده بودم. سرم را بلند کردم و چشم هایم را بستم. آب را باز کردم؛ ریخت توی صورتم. خنکای اوّلش بدنم را گرچه می لرزاند، امّا آتش درونم را می خواباند. صورتم از خنکای آب کیفور بود. آب گرم شد و گذاشتم بریزد روی گردنم شاید از دردش بکاهد. نمی دانم چند وقت چشم بسته زیر آب ایستاده بودم. صدای باران مرا به خود آورد:"کجایی؟ بدو دیگه! دیر شد!" وقتی نیّت غسل جمعه کردم فکر کردم خدایا همین طور که این آب چرک و پلیدی را از جسم پاک می کند مقدّر کن تا ناخالصی ها را از روح و فکرم هم بشوید.



***


رفتیم. قرارمان در ورودی پارک جمشیدیه بود، روبروی جای پا. ماشین های زیادی پارک بود. در ورودی هم خیلی شلوغ بود. ده دقیقه ای دیر رسیده بودیم. از میان جمعیت لیلی و لعیا را دیدم که منتظر ایستاده بودند با دو شال بته جقّه ای آبی و مانتو های سفید. سلام کردیم. باران گفت: "عروسی اومدید شما؟! داریم می ریم کوه نوردی ها! خاک و گل و...!" خندیدم و گفتم: "چه ست هم کردن با هم! خبر می کردید ما هم تیپ می زدیم!"



لیلی با خنده گفت: "چیه حسودیتون می شه؟"



لعیا گفت: "ببینید اگه وقتی برگشتیم یه لکّه افتاده بود روی این مانتو ها! شرط که مانتوی سفید ما از مانتوهای تیره ی شما تمیزتر بمونه!"



من مانتو سبز یشمی پوشیده بودم با روسری یشمی کمی تیره تر! باران مانتو سورمه ای و شال مشکی! راست می گفت، لیلی و لعیا در تمیزی و نظم لنگه نداشتند؛ هیچ وقت نمی شد لباسشان چروکی یا لکّه ای داشته باشد! همیشه خط اتوی شلوارشان سر جایش بود!



لعیا گفت: "بدوید! جا موندیم! بچّه ها گفتن آروم آروم می رن تا ما خودمون رو برسونیم!"



لیلی نگاهی به من کرد و گفت: "حالا چرا این جوری شدی تو؟!" سعی کرده بودم نشان ندهم ولی انگار خستگی از تمام وجودم فریاد می زد.



گفتم: "چه جوری؟"



لعیا گفت: " داری از حال می ری!"



گفتم: "سربالایی نفس می گیره!"



نگاهش را برنداشت لیلی. ادامه دادم: "دیشب هم درست نخوابیدم!"



باران قبل از این که لیلی بتواند چیزی بپرسد سریع گفت: "تو خوبی لیلی؟ چی شده بود دیروز؟"



لیلی گفت: "هیچی! از چهارشنبه سر گیجه و حالت تهوّع داشتم؛ دیروز بدتر شد حالم که نیومدم دانشگاه. نمی دونم چی شده بود! الان که خوبم خدا رو شکر! از احوال پرسی بعضیا!"



منظورش من بودم، گرچه نگاهم نکرد. فکر کردم چه قدر خودخواه بودم که هیچ احوالش را نپرسیده بودم وتنها به فکر خودم بودم. چه طور چهارشنبه نفهمیده بودم حالش خوب نیست. برای همین بود که چهارشنبه کم حرف شده بود. دیروز اس ام اس زده بود که کمی بی حال است و نمی آید دانشگاه و من یک بار زنگ زدم که در دسترس نبود و بعد یادم رفته بود که دوباره زنگ بزنم.


انگشت هایم را از بین انگشت هایش رد کردم و دستش را فشردم؛ گفتم: "ببخشید! به خدا من دیروز قاطی بودم! خودم حال خوش تری نداشتم! یه بار زنگ زدم که در دسترس نبودی! می خواستم دوباره زنگ بزنم که نشد! فکرم به هم ریخته بود!"



خندید و گفت: "می دونم بهشت! تو مدّتیه فکرت همه جا هست الّا پیش ما!"



چیزی در جوابش نداشتم که بگویم. هر چند او به طنز گفته بود؛ امّا حرفش دور از واقعیّت نبود!



دستش را رها کردم و نگاهم را به قدم هایم دوختم. لیلی دوباره دستم را گرفت و گفت: "شوخی کردم بابا!"



رو به باران گفت: "این یه چیزیش هست ها! وقتی جواب پس نمی ده یعنی یه چیزیش هست!"



باران سکوت کرد. احتمالا شانه هایش را بالا انداخته یا سرش را تکان داده بود! من نگاهم به قدم هایم بود و به سنگ فرش کف پارک!



زمین خیس بود. بوی آب و خاک دلنشینی توی فضا پیچیده بود. نسیم خنکی برگ های سبز را بلند می کرد و کمی آن طرف تر روی زمین می انداخت. نور خورشید از لابه لای درخت های بلند سرک می کشید و می ریخت روی سنگ فرش ها!



لعیا گفت: "تندتر! شما همیشه همین طوری می آیین کوه!"



قدم هایمان را تند کردیم. روی سنگ ها که تند راه می رفتم کف پایم تیر می کشید، امّا نمی خواستم قدم هایم را کند کنم. انگار درد به گونه ای ارضایم می کرد و باز تندتر می رفتم. مثل وقتی که سخن نا به جایی می گویی و ناخنت را در انگشتت فرو می کنی! انگار داشتم خودم را تنبیه می کردم!



اوایل کوه بود که به گروه کوهنوردی پیوستیم. خوش حال بودم که حالا دیگر تنها نیستیم و حرفی از او نخواهد شد. هدفونم را گذاشته بودم توی گوشم و توی حال و هوای خودم بودم. آی پادم را که روشن کردم روی آلبوم گل صدبرگ بود و انگار روی تکرار! وقتی که شهرام ناظری می خواند:




" دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد 
به زیر آن درختی رو که او گل های تر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد 
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد"[1]




اشک در چشم هایم حلقه کرد، و وقتی که رسید به: "الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها... " سریع آهنگ را عوض کردم و لب هایم را گاز گرفتم... سعی می کردم فکر نکنم به صورت محزونش، به لب های لرزانش... سعی می کردم امّا...



یک دفعه دستی روی شانه ام خورد و من سریع اشک هایم را پاک کردم.



"کجا می ری؟" لیلی بود.



هدفون را از گوشم در آوردم. گفتم: "چه طور؟" و برگشتم دیدم بچّه ها دورتر روی دیوار سنگچین کوتاهی برای استراحت نشسته بودند. گفتم: "هدفون توی گوشم بود نفهمیدم." لیلی نگاهش نگران بود. گفت: "باران داشت می اومد دنبالت گفتم بهش که نیاد. باهات کار داشتم."


آمدم برگردم به سمت بچّه ها که لیلی دستم را گرفت و گفت: "بیا ما همین جا بشینیم!" گفتم: "چرا؟" گفت: "گفتم که کارت دارم!" نمی دانم چرا این جمله این روزها تنم را می لرزاند.



نشستیم روی تخته سنگ بزرگی. روبرویمان در ارتفاع پایین تری رودخانه ای روان بود و درخت های بلندی که شاخه هایشان رو به آسمان بلند بود. نگاه کردم به درخت هایی که برگ ها و شاخه های بالاییشان در آفتاب گدازان بود و تنشان سایه ی خنکی می شد برای دیگران. آفتاب سر و پشتم را می سوزاند ولی دست هایم و باقی بدنم لرز کرده بود.



لیلی گفت: "آب می خوری؟ خنکه!" توی دستش بطری آبی بود که قطره های آب از آن می چکید. حتی تصور سرمایش تنم را لرزاند.



گفتم: "نه! سردمه!"



با تعجّب نگاهم کرد و با دست دیگرش دست هایم را گرفت. دستش داغ بود و آرامم می کرد. دستش را محکم گرفتم. گفت: "بهشت من نمی دونم چرا حالت خوب نیست؛ هر چند که این روزها این حال تو چیز جدیدی نیست و می دونم که نمی خواهی درباره اش حرف بزنی..." شاید مکثی کرد که من بگویم نه ولی چیزی نگفتم و مبهوت نگاهش کردم؛ ادامه داد: "من خیلی با خودم کلنجار رفتم که بگم یا نه. خیلی از چهارشنبه فکر کردم... ولی فکر می کنم حق داری که بدونی... می دونم که گفتی درباره اش حرف نزنیم ولی این فرق داره..."



دوباره مکث کرد که من چیزی بگویم و من مات همین طور نگاهش می کردم. ترجیح می دادم درباره اش چیزی نشنوم و دیگر هیچ چیزی برایم فرق نداشت امّا نای این را نداشتم که بگویم این حرف ها را. فکر کردم شنیدن راحت تر از گفتن است و نگاهم را چرخاندم از او به شاخه های درختی که باد تکانشان می داد.



گفت: "چهارشنبه وقتی رفته بودی اتاق فتوکپی، قبل از این که کلاس شروع بشه من نشسته بودم توی کلاس و داشتم درس می خوندم. کلاس هنوز خلوت بود. دوتا میز جلوتر رعنا نشسته بود با یکی از بچه های سال بالایی... اسمش فرشته است؛ فامیلش رو یادم نیست. غیر از ما سه نفر کسی توی کلاس نبود. من مشغول درسم بودم و اونا داشتن حرف می زدن. نمی خواستم گوش بدم؛ اعصابم هم خورد بود که نمی تونستم تمرکز کنم.... آخه بلند حرف می زدند؛ یعنی اصلا یواش نبود. این قدر بودکه من دو تا میز عقب تر دستم را روی گوشم هم که می گذاشتم صداشون را باز می شنیدم..."



می فهمیدم که داشت حرفش را طول می داد و زیاد مقدّمه چینی می کرد چون سختش بود که حرف اصلی را بگوید. نگاهش کردم وگفتم: "چرا پچ پچ های اونا باید برای من مهم باشه؟!"



گفت: "پچ پچ نمی کردن! یعنی انگار براشون مهم نبود کس دیگه ای بشنوه! یعنی به خیال خودشون شاید حرف خاصی نمی زدن!..."



دوباره مکث کرد و نگران نگاهم کرد؛ آرام و کشیده گفت: " من... من وقتی حواسم به حرفاشون جلب شد که... که از صاحبدل حرف زدن..."



دست هایم مشت شد و سرم را چرخاندم به سمت درخت ها.



ادامه داد: "یعنی فرشته برای رعنا تعریف می کرد از دختری به اسم نرگس. انگار دانشجوی دانشکده ی هنر بوده و..."



حالا قلبم هم مثل مشت هایم فشرده شده بود. سرم گیج می رفت. تمام سعیم را کردم که این حرف ها از گلویم بیرون بیاید؛ پیش از آن که کلام دیگری بگوید. شنیدن این بار دردناک تر بود از گفتن.



گفتم: "می دونم لیلی... نمی خواد چیز دیگه ای بگی! به اندازه ی کافی شنیدم."



لیلی مبهوت نگاهم می کرد. گفتم: "کاش همون روز گفته بودی..." آن قدر آرام گفتم که نمی دانم شنید یا نه. بعد از چند دقیقه سکوت گفت: "همون وقت که اومدی خواستم بگم ولی گیج بودم. نمی دونستم چی بگم. فکر کردم بگم می گی از کجا باید باور کنی حرف فرشته رو؟ فکر کردم می گی یه نفر که نمی شناسیم یه چیزی گفته! این که مدرک نمی شه؟ از کجا راست گفته باشه؟ می خواستم مطمئن شم بعد بگم ولی لعیا گفت بگو خودش تصمیم می گیره که باور کنه یا نه..."



فکر کردم حرف یک نفر اگر مدرک نمی شد حالا شده حرف دو نفر... دو نفر که هیچ ربطی به هم نداشتند.



دوباره گفت: "تو از کجا می دونی؟ کی فهمیدی؟ کی بهت گفت؟ برای همین این قدر پکری؟ ارزش نداره به خدا! حتّی ارزشه یه لحظه غصّه خوردنت رو نداره! پسره ی..." و ادامه ی حرفش را خورد و دستش را حلقه کرد دورم. گفتم: "حوصله ندارم لیلی. بعدا برات می گم. الان حوصله ی حرف زدن ندارم."



فکر کردم اگر لیلی گفته بود... اگر زودتر گفته بود این بلا سرم نمی آمد... شاید...



صدای باران از پشت سر آمد که صدایم می کرد:" بهشت!"



برگشتم و صورت نگرانش را دیدم؛ بچّه های دیگر هم داشتند کم کم می آمدند. باران گفت: "چی می گید شما دو تا خلوت کردید این جا؟ اومدیم هوا بخوریم نه این که حرف بزنیم. پاشید دیگه!"


***



به تپّه ی نورالشهدا رسیدیم. بر سر مزار شهدا فاتحه ای خواندم و نشستم روی تخته سنگی؛ باران هم آمد نشست کنارم. تشنه بودم و خسته؛ تمام بدنم درد می کرد. بی آن که چیزی بگویم باران بطری آبی از کیفش در آورد و گرفت طرفم. کمی آب خوردم و بطری را گذاشتم روی سرم که حالا داغ کرده بود تا کمی خنک شود. سرم را گذاشتم روی زانوهایم.



یک دفعه صدایی آمد: "بهشت!" سرم را بلند کردم. زهرا، هم کلاسی باران روبرویم ایستاده بود و لبخند روی لب هایش بود. آمد نشست روی تخته سنگ دیگری نزدیکم و گفت: "کشتی هات غرق شده؟!" به زور لبخند زدم و گفتم: "نه!"



با دست زد روی شانه ام و گفت: "ولی به نظر می آد یه چیزی شده ها! غصّه نخور ان شالله یا خودش می آد یا نامه اش!" و خندید!



گفتم: "من یه کم خسته ام! دیشب درست نخوابیدم! همین!" و فکر کردم کاش دیگر نه خودش بیاید و نه نامه اش.



بچّه های دیگر هم کم کم جمع شدند. من انگار تمام تلاشم برای تنها بودن بی نتیجه بود.



زهرا گفت: "بهشت حافظ می خونی برامون؟" خواستم بگویم نه! دیدم دوباره پاگیر می شود که چرا. با بی میلی حافظ را از توی کیفم در آوردم و حمد و سوره ای خواندم. نمی خواستم نیّتی بکنم ولی ناخودآگاه چهره اش آمد مقابل چشم هایم وقتی می گفت که بمان! وقتی سرم را چرخاندم و رفتم؛ چشم هایش وقتی که از مقابل آن صندلی که من و سارا نشسته بودیم می گذشت و پر از حرف بود. چه طور می شد چشم هایش هم دروغ بگویند؟ حافظ را باز کردم و بلند خواندم:



"ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است

ببین که در طلبت حال مردمان چون است

به یاد لعل تو و چشم مست میگونت

ز جام غم می لعلی که می‌خورم خون است

ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو

اگر طلوع کند طالعم همایون است

حکایت لب شیرین کلام فرهاد است

شکنج طرّه لیلی مقام مجنون است

دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است

سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است...

از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز

کنار دامن من همچو رود جیحون است

چگونه شاد شود اندرون غمگینم

به اختیار که از اختیار بیرون است

ز بیخودی طلب یار می‌کند حافظ

چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است"[2]




خیره مانده بودم به صفحه ی باز حافظ، انگشت هایم را کشیدم روی بیت ها؛ یاد شعرهای قبلی افتادم... فکر کردم چه قدر ساده و زود باور بودم که جوابم را از لابه لای این شعر ها می جستم؛ از کسی که صدها سال است مرده است و در خاک خفته است. فکر کردم دیگر باور نمی کنم و حافظ را بستم.


***



بعد از ظهر برگشتیم خانه. لیلی و لعیا هم آمدند. مامان و بابا و بهار رفته بودند خانه ی مامان ملیح. ما هم قرار بود غروب برویم. لیلی فیلمی از دختر عمویش گرفته بود و آورده بود ببینیم.



طبقه ی پایین توی هال نشسته بودیم و منتظر باران بودیم که از حمّام بیاید تا فیلم را بگذاریم. لیلی و لعیا روی مبل نشسته بودند و من برای این که از حرف زدن فرار کنم مدام می رفتم توی آشپزخانه و چیزی می آوردم. مشغول شستن میوه ها بودم که لیلی و لعیا آمدند توی آشپزخانه.



لیلی گفت: "چی کار می کنی بهشت؟ انگار مهمون اومده. همین الان ناهار خوردیم. بیا بشین دیگه!"



لعیا گفت: "حالا می خواد کدبانوییش رو به ما ثابت کنه! مگه ما چند نفریم این همه میوه شستی؟!"



لیلی رفت به سمت گاز؛ در کتری را برداشت وگفت: "کدبانو! آب کتری تموم شد که!" لبم را گزیدم و گفتم: "ببخشید!"



کتری را آب کرد و دوباره گذاشت روی گاز. هندوانه را گذاشتم توی سینی روی میز وسط آشپزخانه و با چاقوی بزرگی از وسط دو نیم کردم.



لعیا گفت: "بهشت؟! هندونه نمی خواد دیگه! این همه میوه شستی! بیا بشین."



گفتم: "نه! تو هوای گرم می چسبه!" و حتی سرم را بالا نیاوردم نگاهشان کنم، ولی نگاه های متعجّبشان را حس می کردم. فکر کردم باران کجایی؟ رفتی یک دوش بگیری! کاش زودتر بیاید و فیلم را شروع کنیم تا من از این مهلکه برهم. داشتم هندوانه را تکّه می کردم و توی ظرف می گذاشتم که لیلی گفت: "راستی نگفتی دیروز..." و من یک دفعه چاقو از دستم در رفت و خورد بین انگشت اشاره و شست دست چپم؛ خون سرازیر شد.

ناله ای کردم و چاقو از دستم افتاد. لبم را گزیدم و دو انگشتم را به هم محکم فشار دادم. لیلی و لعیا سراسیمه آمدند طرفم. قطره های خون چکیده بود روی باقی مانده ی هندوانه که هنوز توی ظرف نچیده بودم و روی زمین. لیلی دستمال آورد و گرفت دور دستم؛ لعیا کمدها را باز و بسته می کرد و دنبال چیزی می گشت. دست های لیلی دور دست هایم بود و نگران توی چشم هایم نگاه می کرد که یک دفعه منفجر شدم و اشک هایم سرازیر شد. همان طور ایستاده سرم را گذاشتم روی شانه ی لیلی و اشک ریختم. صدای پای باران می آمد که از پله ها می دوید پایین. صدای نگران باران آمد: "چی شده؟" لعیا گفت: " چسبی باندی چیزی دارید؟ بهشت دستش رو بریده!" باران بعد از چند ثانیه برگشت و دستم را گرفت. سرم را بلند کردم؛ هوله حمام دور سرش پیچیده بود و دکمه هایش را جا به جا بسته بود. توی چشم هایم نگاه کرد بدون این که حرفی بزند؛ در چشم هایش نگرانی موج می زد. نگاهم را دزدیم. خجالت می کشیدم، نمی دانم از اشک هایم یا از دست و پا چلفتگی ام یا از هر دو. از خودم بیزار شده بودم که چه گونه همه ی ذهن و زندگی ام را به هم ریخته است؛ کسی که تا دو روز پیش هنوز نمی دانستم که آیا دوستش دارم یا نه.



همان طور که دستش را محکم دور انگشتانم گرفته بود دستم را گرفت زیر آب سرد. آن قدر سرد بود که استخوان هایم درد گرفت. لیلی دستم را خشک کرد و لعیا باند را بست و چسب زد.



باران و لیلی و لعیا داشتند آشپزخانه را تمیز می کردند. سرم گیج می رفت. رفتم نشستم توی صندلی گهواره ای کنار شومینه. چشم هایم داشت گرم می شد که صدای باران آمد: "بهشت پاشو بریم بیمارستان. فکر کنم دستت بخیه بخواد." گفتم: "نه بابا! بخیه نمی خواد. چیزی نبود که." باران گفت: "شاید بخواد خوب تو از کجا می دونی؟" گفتم:"چند ساعت دیگه می ریم خونه ی مامان ملیح. به خاله سوسن نشون می دیم. دیگه بیمارستان رفتن نداره."



باران گفت:"پس پاشو همین الان بریم."



گفتم: "الان که خاله مطبشه. فکر کردی الان بریم اورژانس همین الان نوبتمون می شه؟ اونم تا غروب طول می کشه. بعد هم من می دونم این بخیه نمی خواد."



باران نشست. معلوم بود که راضی نشده است ولی مرا می شناخت که سر حرفم می مانم. لیلی دیگر نپرسید که دیروز چه خبر بوده. من توی صندلی گهواره ای تاب می خوردم و باران و لیلی و لعیا نشسته بودند روی مبل سه نفره ی روبروی تلویزیون. لیلی فیلم را گذاشت.



فیلم"An Education[3]" قصّه ی دختر نوجوانی بود که در دهه ی 1960 در حومه ی لندن زندگی می کرد. جنی سال آخر دبیرستان بود و مشغول آمادگی برای قبول شدن در دانشگاه آکسفورد. او دختری زیبا، باهوش و با استعداد بود و با دخترهای هم سن و سال خودش متفاوت بود. جنی علایق و آرزوهای بلند پروازانه ای داشت و مادر و پدری که هیچ او را درک نمی کردند. آرزوی پدرش بود که جنی در آکسفورد درس بخواند و زندگی بهتری از او داشته باشد و جنی بر همین اساس زندگی می کرد. تا این که در یک روز بارانی  که چتر نداشت ماشینی او را سوار می کند. راننده ی ماشین مرد جوانی بود به نام دیوید که تقریبا سنش دو برابر جنی بود. دیوید جوانی خوش برخورد، خوش چهره و مبادی آداب بود. کم کم رابطه ی عاطفی بین جنی و دیوید شکل می گیرد.



دیوید می خواست جنی را به دنیای زنده و پر از هیجان خارج از مدرسه آشنا کند و جنی به آرزوهایش رسیده بود؛ مسافرت پاریس و کنسرت و چیزهای دیگری که برای جنی مثل رویا بود. علی رغم این که جنی مطمئن بود دیوید نمی تواند پدر سختگیرش را راضی کند، دیوید هربار با چرب زبانی و البتّه دروغ دل مادر و پدر جنی را به دست می آورد. با همه ی دل پذیری دیوید، از ابتدای فیلم به نظر می آمد که یک جای کار می لنگد تا وقتی که دیوید از جنی تقاضای ازدواج می کند و با این کار حسن نیّتش را ثابت می کند. جنی که به قول خودش مردّد است در انتخاب بین زندگی سخت و خسته کننده ی آکسفورد، درس خواندن و معلّم شدن و یا زندگی پر از هیجان با دیوید و مسافرت رم و پاریس و تجربه های رنگارنگ، وقتی دلیل قانع کننده ای از معلّم و مدیرش در رابطه با این که چرا باید درس بخواند پیدا نمی کند به مادر و پدرش روی می آورد و در کمال تعجّب پدرش که گویی هدفش از پذیرفته شدن جنی در آکسفورد این بوده که او بتواند شوهر خوبی پیدا کند او را تشویق به ازدواج و ترک تحصیل می کند. روند فیلم به گونه ای است که هرچند جنی اشتباهاتی دارد در آخر به او حق می دهی و با او همراه می شوی در نتیجه گیری اش؛ مادر و پدری که هیچ درکش نمی کنند؛ معلّمی که آینه ی آینده ی اوست و زندگی یکنواخت و خسته کننده ای دارد؛ مدیری که تنها استدلالش برای این که درس خواندن مهم است این است که کسی نمی تواند کار با ارزشی بکند بدون این که مدرک داشته باشد و جنی می بیند تنها کسی که به نظر او در زندگی کار با ارزشی انجام داده دیوید است که به قول خودش دانش آموخته ی دانشگاه زندگی است. جنی به دیوید جواب مثبت می دهد و از مدرسه بیرون می آید. درست در اوج خوش بختی و شادی ضربه ای که از اوّل فیلم قابل پیش بینی است و کم کم امیدوار شده بودم که قرار نیست اتفاق بیفتد وارد می شود. جنی وقتی در ماشین منتظر دیوید است به دنبال سیگاری در داشبورد را باز می کند و پاکت های نامه ای را پیدا می کند که نوشته برای خانم و آقای گلدمن. دیوید که جنی شوک زده را می بیند می گوید که توضیح می دهد ولی وقتی جنی از او توضیح می خواهد او توضیحی ندارد. جنی به داخل خانه می رود و از دیوید می خواهد که بیاید خودش برای مادر و پدرش توضیح بدهد. دیوید که حسابی ترسیده است او را رها می کند و می رود.




اشک های من همراه جنی صورتم را خیس می کرد. خوب آخر این قصّه را می دانستم. لبخندها و نگاه های دیوید برایم آشنا بود. آدم نمی توانست باورکند دروغ بگویند آن چشم ها... جنی می رود نزدیک خانه دیوید و زنش را می بیند که همراه با بچه از خانه بیرون می آیند. زن دیوید تا جنی را می بیند متوجّه می شود که او یکی دیگر از قربانی های دیوید است. حالم داشت به هم می خورد. نمی توانستم بنشینم تا آخر فیلم؛ آرام بلند شدم و به سمت پلّه ها رفتم. سرم داشت گیج می رفت. همه توی صندلی هایشان فرو رفته بودند و صدایی ازشان در نمی آمد. از پلّه ها بالا رفتم و رفتم توی اتاق. صدای باران را شنیدم که گفت: "این چه فیلمی بود؟!" صدای لیلی آمد که گفت: "به خدا نمی دونستم قصّه اش چیه!" در اتاق را بستم نشنوم صدایشان را.



نگاهی به تخت انداختم و تصمیم گرفتم که سرم را توی بالش فرو نکنم و گریه نکنم. تصمیم گرفتم غصّه و اشک و زاری را تمام کنم. نشستم پشت میز. فکر کردم چیزی بنویسم؛ چیزی بنویسم شاید آرامم کند. قلم توی دستم به کاغذ سفید سالنامه ام خیره شده بودم و نمی توانستم چیزی بنویسم. انگار با خودم هم رو دربایستی داشتم. کامپیوتررا روشن کردم؛ مسنجر خود به خود وصل شد و صفحه ی پیامی باز شد، از طرف حبیب...



12:30 نیمه شب: " هستید؟؟"



12:35 نیمه شب: "اگر آمدید کارتان دارم..."



5 صبح: "بهشت عزیز...



وقت نماز صبح است و من از دیشب خواب به چشمانم نیامده است...



از دوازده نیمه شب نشسته بودم این جا که شاید چراغتان روشن شود و...

می دانستم که انتظار بیهوده ایست و حتما خوابیده اید امّا امید و انتظار، عادت این روزهای من است...



نمی دانم در آن دو ساعت چه اتفّاقی افتاد که حالتان را آن گونه دگرگون کرد...



نمی دانم حکمت مهر و قهرتان چیست...



حکمت امید دادن و گرفتنتان...



گفته بودید می شنوید حرف هایم را و نشنیدید...



حالا این حرف ها دارد توی گلویم دمل می شود...



دوباره وعده ام دادید به وقت دیگر...



باکی نیست...



اگر حرفی زده شد که دل چرکینتان کرد فرصت دهید برایتان توضیح دهم.



شنبه منتظرتان هستم. بگویید کی و کجا ببینمتان؟



امیدوارم این بار به وعده تان وفا کنید..."



جای زخمم تیر می کشید. دست هایم می لرزید. نمی دانم از خشم بود یا اضطراب... هر چه بود از شوق نبود!



نمی توانستم فکر کنم فقط نوشتم: " آقای صاحبدل! من هیچ وقت قصد نداشتم شما را امید واهی بدهم یا در انتظار بگذارم. اگر چنین بوده عذر می خواهم برای سوء تفاهم! بعضی حرف ها هم نگفته بمانند بهتر.



حرف هایی هست برای نگفتن و سرمایه ی ماورایی هر کس به اندازه ی حرف هایی ست که برای نگفتن دارد...[4]



لطفا منتظر نباشید. خداحافظ..."



یک لحظه فکر کردم که بفرستم یا نه که دستگیره ی در چرخید و من هول کردم؛ دکمه ی Enter را زدم و صفحه را بستم؛ چرخیدم به سمت در؛ در باز شد؛ باران بود. پرسید: "خوبی؟" مکث کرد. سرم را تکان دادم که خوبم. باران گفت: "فیلمش مزخرف بود!" با نگرانی نگاهم می کرد. آرام گفتم: "نه! خوب بود!"



گفت: "آخرش جنی با کمک معلّمش تونست درس بخونه و آکسفورد قبول بشه!"



با این که در حال و هوای خنده نبودم نمی دانم چرا از حرف باران خنده ام گرفت! انگار داشت مرا دلداری می داد!



گفت: "کجاش خنده دار بود؟ بازم خدا رو شکر ما یه چیز گفتیم تو خندیدی!"



کامپیوتر را خاموش کردم و بلند شدم. گفتم: "باز جای شکرش باقیه من ترک تحصیل نکردم!" باران یک لحظه جدّی نگاهم کرد انگار شک داشته باشد دارم شوخی می کنم یا جدّی و بعد منفجر شد از خنده! هر دو خندیدیم. نگاه باران افتاد به باند روی دست من. خون به لایه های رویی باند هم رسیده بود. انگار دلش ریش شده باشد لرزید. گفت: "زنگ زدم به خاله گفت همین الان بیایید مطب. کلّی هم دعوا کرد که چرا زودتر زنگ نزدم. قرار شد لیلی و لعیا برسوننمون."



خیره شده بودم به باند خونی. یاد آن روز قبل از جلسه ی گروه تئاتر افتادم که صندلی را کشیده بودم و همه ی صندلی ها ریخته بود؛ ناخنم از پوست جدا شده بود و خون می آمد. یاد نگاه صاحبدل افتادم وقتی چشمش افتاده بود به دستم و تنش لرزیده بود؛ وقتی که دستمال را گرفت طرفم... سرم را تکان دادم؛ سرم را محکم تکان دادم تا فکرش از سرم خارج شود، امّا انگار مثل ویروس داشت پخش می شد. باران با تعحّب گفت: "چیزی شده؟ خوبی؟" سرم را تکان دادم و آرام گفتم:"خوبم! بریم." مانتو و روسریم را برداشتم و دنبال باران از در اتاق رفتم بیرون.


***



با لیلی و لعیا رفتیم مطب خاله. خاله گفت جای زخم بدجایی است و دائم در حرکت است و اگر بخیه نزند خوب جوش نمی خورد. دستم دوتا بخیه خورد. با خاله رفتیم خانه ی مامان ملیح. حالا باید به همه جواب می دادم که کی تا حالا این قدر حواس پرت شدم. باید لبخند می زدم تا کسی شک نبرد. امّا حال و حوصله اش نبود. سرم داغ بود. مامان ملیح می گفت: "سوسن! بهشت داره از حال می ره! نکنه خون زیادی ازش رفته. نکنه عفونت کنه زخمش..." گفتم: "خوبم مامان ملیح." خاله دستش را گذاشت روی پیشانی ام و گفت: "یه کم داغی. باید استراحت کنی. یه استامنوفن بخور و بخواب."



نمی خواستم بخوابم. خواب مساوی بود با فکر و خیال. امّا به زور فرستادنم توی اتاق. خسته بودم ولی هر چه چرخ می زدم خوابم نمی برد. ساعت بالای سرم تیک تاک می کرد و من ثانیه ها را می شمردم. نیم ساعت گذشته بود که دستگیره ی در چرخید؛ فکر کردم خدا را شکر باران آمد. در باز شد؛ مامان بود. پرسید: "نخوابیدی؟" گفتم: "خوابم نمی بره! باران کجاست؟ می گید بیاد پیشم."



مامان لبخند زد و گفت: "اونم می خواست بیاد امّا مامان ملیح هی بهش کار می ده که نیاد سراغت بتونی بخوابی. این قدر حواسش جمع باران بود من رو ندید اومدم وگرنه نمی گذاشت."



خندیدم و گفتم: "از کجا فهمیدید نخوابیدم؟"



مامان گفت: "من تو رو می شناسم. ساعت خواب به زور خوابت می بره چه برسه به الان که تازه اوّله شبه. فکر کردم الان حتما داری تو تخت غلت می زنی."



نشستم وگفتم: "درست فکرکردید."



مامان آمد نشست کنارم روی تخت. دستش را گذاشت روی پیشانی ام و بعد سرم را بوسید. سرم را گذاشتم روی پایش. با دست های مهربانش آرام موهایم را نوازش می کرد.



گفتم: "مامان! نمی خوام اذیتتون کنم امّا شاید اگهباهاتون حرف بزنم یه کم راحت تر بشم؛ شما هم از نگرانی در بیایید!"



نگاهش کردم؛ صورت مامان در هم کشیده شد. انگار قلبش فشرده شده باشد. لب پایینش را گاز گرفت.



دست هایش را گرفتم توی دست هایم و چشم هایم را پایین انداختم؛ نتوانستم توی چشم های نگرانش نگاه کنم. گفتم: "شما راست گفتی مامان. اون آدم درستی نبود!"



مامان گفت: "ما که با هم پریروز صحبت کردیم! دیروز چه اتفاقی افتاد که نظرت رو 180 درجه عوض کرد. مگه مسافرت نبود؟!"



گفتم: "دیروز برگشت. گفت که می خواد باهام حرف بزنه. گفت یه حرفایی هست که بیشتر از این نمی تونه تو سینه اش نگه داره و قرار بود بعد از جلسه ی تئاتر حرف بزنیم. اون مثل همیشه بود امّا..."



-: "امّا چی؟..."



-: "توی جلسه یه بحثی شد بین اون و یک پسری که سیگار می کشید. یکی به کنایه چیزی گفت که مضمونش این بود چه طور وقتی که ایشون سیگار می کشیدن سیگار کشیدن اشکالی نداشته و حالا داره."



مکث کردم که ببینم مامان چیزی می گوید؛ چیزی نگفت و همین طور نگاهم می کرد.



ادامه دادم: "وقتی که اون پسره این حرف رو زد انگار که قبض روح شده بود. انگار که یک چیزی رو می خواسته پنهان کنه و حالا دستش رو شده. من فکر کردم که ممکنه اون به خاطر این که جلوی من وجهه اش خراب نشه چون می دونه من با سیگار مشکل دارم تظاهر می کرده که سیگار نمی کشه. یا حتی اگه قبلا می کشیده و الان نمی کشه باز هم یه جوری تظاهر کرده بود که این طوری نبوده و وقتی ازش پرسیدم چرا به اون کسایی که در جلسه ی اوّل که در فضای سربسته سیگار می کشیدن چیزی نگفت بهم جوابی نداد..."



دوباره مامان را نگاه کردم. مامان نفس عمیقی کشید و گفت: "این که من می گم هیچ به این معنی نیست که کارش رو توجیه کنم یا بگم که آدم درستی هست یا نیست ولی تو از یه جمله که اون جا گفته شد چه طور به این همه نتیجه رسیدی؟ خوب ازش می پرسیدی..."



من شوکه شدم از حرف مامان. نه از حرفش بلکه بیشتر از این که مامان این حرف را زده بود. گفتم: "شما درست می گید ولی من اون موقع از فکر این که می خواسته چیزی رو از من پنهان کنه عصبانی شدم. نه به این حد که الان هستم ولی خوب شاکی شده بودم و فکر کردم که بروم کمی فکر کنم و با شما حرف بزنم. بهش گفتم که شنبه باهاتون حرف می زنم..."



مامان گفت: "خوب هنوز که شنبه نشده!"



گفتم: "ولی بعد از جلسه یه دختری که تو گروهمون هست و اسمش ساراست دنبال من اومد. که صاحبدل هم خواست با من حرف بزنه امّا یه جوری اون نگذاشت. بعد بهم گفت که می خواسته کمکم کنه..."



مامان با تعجّب و نگرانی نگاه می کرد.



با صدایی آرام تر و کشیده تر گفتم: "گفت که من فهمیدم که حبیب... از تو... خوشت اومده و... و می خواستم بهت بگم که مراقب باشی... گفت که من اون رو به یاد دختری می اندازم که توی همین گروه بود و اسمش نرگس بود. که حبیب دوستش داشته و بعد دلش رو شکسته... ازم قول گرفت که به چیزی در این رابطه به آقای صاحبدل نگم!"



مامان را نگاه کردم که ماتش برده بود و چیزی نمی گفت. دهانش را چندبار نیمه باز کرد که چیزی بگوید. امّا انگار مردّد بود.



مامان نفس عمیقی کشید و گفت: "من می ترسم این حرف هایی که می گم به ضررت باشه... نمی دونم شاید مادر بهتری باشم اگر بهت بگم چه پسر بیخودی بوده و خدا رو شکر که فهمیدی. اگر این رو بگم البته خودم هم خیالم راحت تره و احتمال بالایی هم هست که همین طور باشه... امّا من می خوام تو خوش حال باشی و البته خوش بخت و عاقبت به خیر. نمی خوام این طور شکسته ببینمت. اگر من این حرف رو بزنم دردی رو ازت کم نمی کنم و تو همیشه با همین شک زندگی می کنی که اون کی بوده؟ نکنه اشتباه کردی؟ اگر الان مطمئن بودی اگر برات تموم شده بود شاید این حرف فایده داشت ولی از حالت معلومه که برات تموم نشده و شک داری..."




گفتم: "ولی نباید داشته باشم. می دونم ازحماقتم هست امّا خیلی سخته باورش... هر چی سعی می کنم باور کنم یه چیزی هست که نمی گذاره..."



گفت:"خوب چرا از سارا بیشتر نپرسیدی که چی شده؟ چه جوری دلش رو شکسته. اصلا نرگس الان کجاست؟ اگر فامیلش رو بدونی می تونی بری دانشکده شون از خودش بپرسی. بعد هم می تونی ببینی که آقای صاحبدل چی می خواسته بهت بگه شاید می خواسته بهت درباره ی گذشته اش توضیح بده..."



با اعتراض گفتم: "چی رو بگه؟ چی رو توضیح بده؟! اون که نمی آد بگه من دل یکی رو شکوندم و زندگیش رو نابود کردم!"



با شک گفت: "شاید احتمال کمی باشه که این حرف صحّت نداشته باشه امّا این که این دختر یه دفعه اومده با تو این حرف ها رو بدون هیچ مقدّمه ای زده یه کم عجیبه! بعد هم تو این رو فقط از یک نفر شنیدی! اگه این یک نفر – اصلا فرض کنیم که نمی خواسته دروغ بگه و قصدش هم خیر بوده!- اگه فقط قضاوتش درست نبوده یعنی چه می دونم اشتباه قضیه رو فهمیده باشه و یا برای خودش بدون این که همه چیز رو بدونه قضاوتی کرده باشه اون وقت چی؟! به نظر من قبل از این که یه طرفه به قاضی بری بهتره که بهش فرصت توضیح بدی!"



گفتم: "راستش فقط یک نفر نبوده لیلی هم از یک نفر دیگه شنیده! "



مامان پرسید: "خوب اون چی شنیده؟"



گفتم: "نمی دونم. لیلی که اومد درباره اش حرف بزنه گفتم که می دونم نمی خوام بشنوم. فقط گفت یه دختری بوده به اسم نرگس... همین!"



مامان گفت: "خوب می ذاشتی ببینی لیلی چی می گه..."



مامان کمی مکث کرد و دوباره گفت: "به هرحال دو راه پیش رو داری یکی این که همین الان عطاش رو به لقاش ببخشی و فراموشش کنی. ولی اگه فکر می کنی برات سخته و اگر واقعیّت رو بدونی راحت تر می تونی این کار رو بکنی باید ببینی اصل قضیه چیه و بعد قضاوت کنی..."


یک جوری دلم گرم شد که مامان نگفت دیدی گفتم، که محکومم نکرد به حماقت. از این که احتمال دیگری به میان آورد. راست می گفت مامان شک خانمان سوز است. اگر همیشه شک داشته باشم که شاید اشتباه قضاوت کرده ام هیچ وقت نمی توانم کامل فراموشش کنم امّا اگر بدانم که واقعیّت چه بوده اگر بدانم واقعا آدم نادرستی بوده دیگر برایم ارزشی نخواهد داشت و اگر نبود...



لبخند زدم و مامان را در آغوش گرفتم. فکر کردم کاش زودتر با او حرف زده بودم. این طور هم برای من راحت تر بود و هم مامان... مامان بلند شد که برود. تا دم در رفت و برگشت. گفت: "پس تو اوّل از لیلی بپرس چی شنیده و من هم به بابا می گم مش رحیم رو بفرسته از آبدارچی که گفته بودی تحقیق کنه..."



گفتم: "نه مامان! صبر کنید اوّل ببینم چی می خواسته بگه... "



و یادم آمد به پیامی که چند ساعت پیش زده بودم. فکر کردم شاید دیگر چیزی نخواهد بگوید.گفته بود که می خواهد توضیح دهد... یعنی ممکن است دروغ باشد یا سوء تفاهم. فکر کردم چه قدر خشن جواب دادم؛ کاش حرف هایش را می شنیدم. اگر به احتمال کمی هم این حرف ها دروغ باشد؛ اگر واقعا دوستم داشته باشد و برایش بازیچه نباشم به این راحتی کوتاه نمی آید؛ از من می پرسد که چرا؟



شب دیروقت بود که رسیدیم خانه. سرم سنگین بود و خسته بودم. بدون این که لباس هایم را عوض کنم افتادم توی تخت. باران آمد نشست کنار تختم روی زمین. دستش را تکیه داد به تخت و سرش را روی دستش خم کرده بود. گفتم: "چرا نمی ری بخوابی؟" با دست دیگرش با انگشت هایم بازی می کرد. گفت: "با مامان حرف زدی؟"



سرم را چرخاندم به سمتش و برایش تعریف کردم. باران گفت: "چه مامان باحالی داریم ها! من فکر کردم گفته دیگه گروه تئاتر هم نرو! با این پسره هم حق نداری حرف بزنی! اصلا بابا بیاد دانشگاه حسابش رو برسه..."



خنده ام گرفته بود. گفتم: "دیوونه ای دیگه! بیچاره مامان!"



بعد از کمی مکث گفتم: "روم نمی شه از لیلی بپرسم اون طوری که دیروز باهاش حرف زدم!"



گفت: "چی رو بپرسی؟"




گفتم: "درباره ی چیزی که شنیده بود. نرگس..."



باران گفت: "تو که تو اتاق بودی برای من گفت. چیز زیادی نشنیده بود.گفت فرشته گفته که شنیده نامزد بودن ولی یه دفعه بینشون به هم خورده. نمی دونست هم برای چی! فقط شنیده بود."



گفتم: "تو فکر می کنی اون جوری که من جوابش رو دادم دیگه اصلا جواب بده؟"



گفت: " آره! اگه عاشق باشه به این راحتی کوتاه نمی آد. بعدشم به نظر من کلا مدل آدمی نیست که اهل کوتاه اومدن باشه. اونم بعد از این همه فراز و نشیب..."



بعد از کمی سکوت باران بلند شد؛ چراغ را خاموش کرد و رفت روی تختش دراز کشید.



یاد دیوید افتادم که وقتی جنی فهمیده بود که زن دارد گفت برایت توضیح می دهم و وقتی جنی از او توضیح خواست و گفت که بیا به مادر و پدرم بگو حرفی برای گفتن نداشت و صحنه را خالی کرد و رفت. فکر کردم جواب هم نداد چه بهتر! مطمئن می شوم که آن کسی که فکر می کردم نبوده و همه چیز تمام می شود. تصوّر این چه بهتر و این اطمینان تنم را می لرزاند!



فردای آن روزتوی دانشکده با لیلی و رعنا کنار بوفه ایستاده بودیم. رعنا دستم را گرفت و گفت: "چه بلایی سر خودت آوردی؟ لیلی داشت با آب و تاب تعریف می کرد که من سرم چرخید و یک لحظه دیدمش که آن طرف تر کنار بوفه ی پسران ایستاده بود. نگاهش افتاد روی دستم که باند پیچی شده بود و چهره اش در هم کشیده شد. سرش را آورد بالا؛ تا نگاهش در نگاهم افتاد سرش را چرخاند و به سرعت از کنارم رد شد. دستم را از دست رعنا کشیدم. جای زخمم تیر می کشید. نمی دانم چرا توی دلم یکهو خالی شده بود...



آن روز چند بار ایمیل و مسنجرم را چک کردم و پیامی نیامده بود. انگار داشتند توی دلم رخت می شستند. پاسخی که می داد خیلی برایم مهم بود. فکر کردم یعنی ممکن است اصلا جواب ندهد؟ از نگاه و حالتش معلوم بود که پیام را خوانده بود. اگر می خواست جوابی بدهد تا به حال باید می داد. ناخنم را در انگشت شستم فرو کردم تا فکر و خیال از سرم برود.



عصر وقتی از دانشگاه برگشته بودم پشت میز نشسته بودم مشغول درس خواندن و هر از گاهی نگاهی به کامپیوتر می انداختم؛ باز هم خبری نشد. شب بعد از شام وقتی به اتاق برگشتم صفحه ی پیامی را دیدم که باز بود؛ از دور نام حبیب را دیدم. زانوهایم دوباره سست شده بود. نمی دانم چه طور خود را به صندلی رساندم... نوشته بود:




"ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آن چه می پنداشتیم

تا درخت دوستی برگی دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت

ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم[5]




نمی دانم چرا یاد روز اوّل جلسه ی تئاتر افتادم که شما خواندید از زبان جما: "او دوست من بود و من... من تهمتی را که به او زده بودند باور کردم! تهمت وقیح و آشکاری که پلیس برایش ساخته بود. من مثل کسی که خیانت کرده باشد به صورتش سیلی زدم و او رفت... رفت و خودش را غرق کرد. و دو روز بعد... دو روز بعد فهمیدم که او پاک و بی گناه بوده..."



شما درست می فرمایید بعضی حرف ها ناگفته بمانند بهتر. مطمئن باشید دیگر مزاحمتان نخواهم شد. زیاده عرضی نیست!



خداحافظ!"



صدای نفس هایم را می شنیدم. چشم هایم با ناباوری کلمات را مرور می کرد. قلبم انگار مچاله شده بود. درد داشتم. ماهیچه های صورتم به لرزش در آمده بودند. سعی می کردم کنترلشان کنم اما بی فایده بود. چشم هایم می سوخت و اشک بی اختیار روان شد و به هق هق کشید. دستم را گرفتم جلوی دهانم کسی نشنود. حالا همه چیز تمام شده بود و من بیشتر از هر وقتی نمی دانستم...



باورم نمی شد این قدر راحت تمامش کند... به همین سادگی بگذرد... بگذریم...



-------------------


ادامه دارد...


[1] دیوان شمس
[2] غزل 54 از دیوان حافظ
[3] فیلمی به کارگردانی لون شفیک ساخته ی سال 2009
[4] دکتر علی شریعتی
[5]غزل 369 از دیوان حافظ

12 پیام:

ناشناس گفت...

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد؟/ دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟

مسافر گفت...

:(

ناشناس گفت...

باز هم حسرت این که کاش بی التماس، قسمت بعدی را نویسنده خودش گذاشته بود این جا!

باران گفت...

D: بالاخره هر چیزی مراحل خودش رو باید طی کنه!! بعد هم هنوز یک ماه هم نشده!

ناشناس گفت...

حالا که یک ماه هم رد شد! ببینیم کرم نویسنده در این ماه کرامت تا کجاست!!!

باران گفت...

یعنی من ثانیه ای قبل از این پیام داشتم فکر می کردم یک ماه شد و الان اخطار دوم می آید! ترسناک بود!

ناشناس گفت...

شما همیشه نسبت به اتفاقات ترسناک همین قدر سریع واکنش نشان می دهید!؟
نویسنده محترم! دیر شد بخدا! حق خواننده را خوردن، آخر و عاقبت نداردها!

باران گفت...

آخه من چی بگم؟ چی می تونم بگم؟ رفتم فایل این قسمت رو باز کنم که ویرایش آخر رو بکنم، کل کامپیوتر رو زیر و رو کردم نیست! به علاوه ی یه فایل های دیگه ای! گل دخترم پاکشون کرده! حتی در زباله دانی هم نیست! نیست و نابود شده! خوب من الان چی می تونم بگم؟ خوانندگان محترم کمی فرصت بدید؟!!!!

ناشناس گفت...

فقط جهت اطلاع: بیش از ده روز از فرصت کمی که خواسته بودید، گذشت!

ناشناس گفت...

گفتم شاید این جا عیدی داده باشند! اما دریغ!
البته فقط جهت اطلاع!

ناشناس گفت...

2 ماه گذشت...

باران گفت...

شرمنده از چشم انتظاری! تا فردا ان شالله آپدیتش می کنم.