چهارشنبه ۲۵ ژانویهٔ ۲۰۱۲

چهل گانه / مشق بیستم

قسمت هفدهم

ساعت نزدیک هشت بود و باران هنوز نیامده بود.  باران بعد از ظهر با لعیا و چند تا از هم کلاسی هایشان رفته بودند عیادت استادشان که در بیمارستان بستری بود. ساعت هفت زنگ زدم و باران گفت که بعد از بیمارستان یکی از دوستانش که تولدش بوده دعوتشان کرده بود برای بستنی و نشسته بودند به حرف زدن. نمی دانستم چه بهانه ای بیاورم که زودتر بیاید خانه. فکرم به چیزی قد نداد! با این حال اصرار بی دلیل مرا که دید گفت کم کم دارد راه می افتد و من تمام مدّت چشمم به ساعت بود. مامان، مادر و پدر دکتر عزیزی را هم دعوت کرده بود. پنج دقیقه مانده بود به هشت که صدای زنگ در آمد. نفس راحتی کشیدم. دویدم به سمت آیفون. بابا که همان موقع از حیاط آمده بود داخل، آیفون را برداشت و نگاه سرزنش آمیزی نثارم کرد. ایستادم. بابا گفت: "بفرمایید! خوش اومدید!" و من یخ کردم! گوشی را گذاشت و گفت: " مگه سر آوردن؟ چه خبره؟! برو لباست رو بپوش!"

آرام گفتم: "فکر کردم بارانه!" و چرخیدم به سمت پذیرایی. روسری و مانتوم را که روی دسته ی مبل گذاشته بودم، پوشیدم. مامان چادرش را انداخت سرش. فکر کردم حالا باران که بیاید چه عکس العملی خواهد داشت؟! می خواستم وقتی که آمد خانه آماده اش کنم. پشت تلفن اگر می گفتم سینا می آید می گفت به من چه؟! شاید اصلا نمی آمد خانه! حالا ولی بیاید می پرسد برای چه این قدر هول بودم که او بیاید؟! هول بودم که قبل از رسیدن سینا برایش تعریف کنم که امروز سینا را دیده ام، البتّه نه همه ی ماجرا را.

سه‌شنبه ۶ سپتامبر ۲۰۱۱

چهل گانه / مشق نوزدهم

قسمت شانزدهم

روزها می گذشت و ما از کنار هم مثل دو غریبه که نه، غریبه تر از دو غریبه رد می شدیم. کلاس آقای عیدی را او کماکان می آمد و من تمرین تئاتر را کماکان می رفتم. تعیین نقش ها در ساعاتی غیر از جلسه گروه بود، مثلا گفته بودند نامزدهای نقش جما فلان روز، فلان ساعت. آن ساعتی که برای تعیین نقش جما بود آقای صاحبدل نیامده بود و فقط آقای نیستانی بود. من برای نقش جما انتخاب شدم. سر تمرین تئاتر به اقتضای حرفی که باید زده شود در رابطه با نقش حداقل کلام ردّ و بدل می شد. وقتی که حرف می زد انگار دارد با دیوار حرف می زند؛ نه صدایم می کرد و نه نگاه. مثلا می گفت جما باید در این صحنه این طور باشد! بیشتر آقای نیستانی درباره ی نقش و بازی من نظر می داد. مثل دو کودک که با هم قهر کرده باشند. وقتی داشتم نقش بازی می کردم و او به عنوان کارگردان صحنه را نگاه می کرد به نقطه ای خیره می شد و به من گوش می داد. گاهی که نگاهمان از سر اتفاق در هم گره می خورد او زودتر از من نگاهش را می دزدید و شروع می کرد با کسی دیگر حرف زدن یا خودش را مشغول کاری نشان می داد. نگاهش چنان سرد و سنگین بود که من مات می ماندم؛ انگار سنگ گذاشته باشند روی سینه ام نفسم بند می آمد. فکر می کردم چه طور می شود این چشم ها این قدر در این چند روز عوض شوند؟ چه طور این نگاه ها می تواند مال همان آدم باشد؟...

یکشنبه ۳ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

چهل گانه / مشق هجدهم



قسمت پانزدهم



نمی دانم چه مدّت آن جا نشسته بودم. از صدای اذان مسجد دانشگاه به خود آمدم. لرز کرده بودم. چشم هایم را پاک کردم. دیرم شده بود. قرار بود پیش از اذان مغرب خانه باشم. کولی ام را برداشتم و راه افتادم به سمت در دیگر دانشگاه که ایستگاه تاکسی بود.



داشتم توی کیف دنبال گوشی ام می گشتم که زنگ بزنم خانه؛ صدای زنگش آمد؛ دست هایم می لرزید. گوشی را برداشتم؛ باران بود. پیش از آن که حرفی بزند گفتم: "الو! سلام باران! من تو راهم!" صدایم می لرزید!



با نگرانی پرسید: "خوبی؟ چرا این قدر دیر؟ کجایی الان؟"



من من کنان گفتم: "ممم... تو دانشگاهم هنوز! دارم می رم به سمت در... مممم نمی دونم چی شد...حساب وقت از دستم رفت!"



آرام گفت: "با کسی حرف می زدی؟"



گفتم: "نه! تنها بودم! بعدا برات می گم! مامان بابا..."



-: "مامان بابا یک کم نگران شدند که من گفتم زنگ می زنم. بهشون می گم که تا نیم ساعت دیگه می رسی!"



-: "الان ترافیکه! دیرتر می شه! راه که افتادم دوباره زنگ می زنم! شام رو بخورید شما!"



-:"باشه! زنگ بزن!"



گوشی را انداختم توی کیف و دویدم! کلافه بودم. حالا که این قدر دیر می رفتم باید دلیل موجّهی می داشتم. موجّه تر از این که حساب وقت از دستم خارج شد! حتما می پرسیدند چرا؟ چه کار می کردی؟ کاش سوال نمی کردند. نمی توانستم حتّی درباره اش فکر کنم؛ چه برسد به این که حرف بزنم. کاش می شد یک راست می رفتم توی اتاق و سرم را می کردم زیر ملحفه و هیچ کس را نمی دیدم! هیچ کس!


صف تاکسی شلوغ بود؛ صدای بوق ماشین ها، صدای همهمه ی مردم، صدای مسئول خط، نور مغازه های روبرو... احساس کردم دنیا دارد دور سرم می چرخد! خواستم بنشینم کنار جدول؛ با همه ی خستگی ام نتوانستم به کثیفیش فکر نکنم! نگاهی به جوی کنار خیابان انداختم و تصویر آشغال های انباشته شده در جوی و تصوّر موش هایی که احتمالا آن جا پرسه می زدند تنم را لرزاند! سعی کردم خودم را سرپا نگه دارم.


دوشنبه ۹ مهٔ ۲۰۱۱

ارغوان این چه رازی است که هر بار بهار با عزای دل ما می آید ...*


نماز شام غریبان چو گریه آغازم
 به مویه های غریبانه قصّه پردازم

به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم**

دلم گرفته است... چشم هایم مدام می سوزد و خیس می شود. نمی دانم چرا دارم می نویسم. شاید نوشتن آرامم کند. شاید اگر این حرف ها را یک جایی بنویسم دلم سبک شود. شاید بعد از این که بنویسم و یک دل سیر گریه کنم بتوانم چشم هایم را ببندم و بدون هق هق گریه بخوابم.

نه سال گذشته است. نه سال از آن روزهای بغض و آه! از روز رفتن مادر؛ از روزی که قلبم داشت کنده می شد و هر چه گریه می کردم آرام تر نمی شدم. گذاشتندش توی خاک و من هنوز در این نه سال باور نکردم نبودنش را. هنوز شب ها خواب می بینم که زنده است. می پرسم: "مادرجون شما که...؟" می گویند:" خوب شدم مادر... نگاه کن سر حال سرحالم! پاهایم هم درد نمی کند." توی خانه ی قدیمی شان هستند؛ از طبقه ی بالا دارند می آیند پایین و من به قامتشان نگاه می کنم که بلند تر شده از قبل. صورتشان می خندد و چشم هایشان. می گویم: "مادر! آقاجون حالشون خوب نیست. از وقتی شما رفتید..." می گویند: "نه مادر! بهترند خدا رو شکر!" و آقاجون در طبقه ی پایین را باز می کنند و می خندند. می گویم: "آقاجون! من رو یادتون هست؟" لبخند می زنند و می گویند: "شیرین من! فرهادت کو؟" اشک توی چشم هایم حلقه می زند. هر دوشان را در آغوش می گیرم. مطمئن می شوم که خواب نیستم. انگار مادر فوت نکرده بودند و توی کما بودند و حالا خوب شده بودند! سجده ی شکر به جا می آورم و... بیدار می شوم؛ درست لحظه ای که باور کرده بودم؛ باور کرده بودم که خواب نیستم! گریه می کنم؛ سرم را توی بالش فرو می برم و زار می زنم. واقعیّت انگار مثل سیلی می خورد توی صورتم؛ مادر دیگر بین ما نیستند و آقاجون... آقاجون که پس از رفتن مادر ذرّه ذرّه تحلیل رفتند، دیگر حتّی مرا به یاد نمی آورند.

سه‌شنبه ۱۲ آوریل ۲۰۱۱

چهل گانه/ مشق هفدهم

قسمت چهاردهم

ساعتی بعد باران نشسته بود پای کامپیوتر که یک دفعه صدایش بلند شد: "بهشت؟!"

گفتم: "جانم؟! چیزی شده؟"

گفت: " تو کی وبلاگت رو به روز کردی؟ شعر کی گفتی؟ برای من نخوندی که!"

گفتم: "یکی دو ساعت پیش! حوصله نداشتم باران!"

با کنایه گفت: "حوصله داشتی این جا تایپ کنی؟"

گفتم: "آخه این که با شعرهای تو قابل مقایسه نیست؛ روم نشد برات بخونم!"

چشم هایش را نازک کرد و گفت: "خیلی هم قشنگه! ... فقط یک کم غمگینه!"

لبخند تلخی زدم و فکر کردم کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد...(1)

گفت: "خیلی وقت بود شعر نگفته بودی... کی بود آخرین بار؟"

گفتم: "سال پیش همین موقع ها بود! انگار طبع من فقط اردیبهشت ها باز می شه!"

یکشنبه ۱۳ مارس ۲۰۱۱

چهل گانه / مشق شانزدهم





قسمت سیزدهم

صفحه ی مسنجر را بستم و چرخیدم سمت در. بابا میان در نیمه باز ایستاده بود؛ گفت: " این جایی؟ پس چرا هر چه صدایت می کنم جواب نمی دی؟"

گفتم: "ببخشید نشنیدم!"

-: "باران کجاست؟"

-: "حمّامه!"

بابا آمد توی اتاق و با نگرانی پرسید:"حالت خوبه بابا؟ رنگت چرا این قدر پریده؟"

سریع گفتم: "خوبم. حتما به خاطر نور مهتابیه!"

-: "درس می خواندی؟"

نگاهی به کتابم و مانیتور انداختم و گفتم: "سعی می کردم."

بابا گفت: " عمّه محبوبه آمده بود. از باغشان گوجه سبز آورده بود. می خواست ببینتتان. فکر کردم خوابیدید که جواب نمی دید."

پرسیدم: "عمّه رفت؟"

-: " بله عجله داشت! حالا بیا پایین گوجه سبز بخور!"

-: " چشم! شما برید من تا چند دقیقه دیگه می آم!"

بابا تا دم در که رفت مکث کرد و ایستاد. من نگران بودم صاحب دل پیام دیگری بزند؛ صفحه ی مانیتور را خاموش کردم. بابا برگشت و نگاهی به من کرد و نگاهی به مانیتور. فکر کردم یعنی از این تابلوتر می شد. قلبم داشت توی سرم می زد. یک لحظه احساس کردم همه ی خون بدنم سرازیر شد توی صورتم. بابا همین طور نگاهم کرد و من انگار لال شده باشم همین طور نگاهش کردم. بابا دهانش را باز کرد که چیزی بگوید؛ نیمه باز ماند. نفسم داشت بند می آمد. بابا نفس عمیقی کشید و گفت: " انگار حالت هم بهتر شده؛ رنگ برگشت به صورتت. زود بیا پایین مامان منتظر است." سرش را برگرداند و رفت.