قسمت هفدهم
ساعت نزدیک هشت بود و باران هنوز نیامده بود. باران بعد از ظهر با لعیا و چند تا از هم کلاسی هایشان رفته بودند عیادت استادشان که در بیمارستان بستری بود. ساعت هفت زنگ زدم و باران گفت که بعد از بیمارستان یکی از دوستانش که تولدش بوده دعوتشان کرده بود برای بستنی و نشسته بودند به حرف زدن. نمی دانستم چه بهانه ای بیاورم که زودتر بیاید خانه. فکرم به چیزی قد نداد! با این حال اصرار بی دلیل مرا که دید گفت کم کم دارد راه می افتد و من تمام مدّت چشمم به ساعت بود. مامان، مادر و پدر دکتر عزیزی را هم دعوت کرده بود. پنج دقیقه مانده بود به هشت که صدای زنگ در آمد. نفس راحتی کشیدم. دویدم به سمت آیفون. بابا که همان موقع از حیاط آمده بود داخل، آیفون را برداشت و نگاه سرزنش آمیزی نثارم کرد. ایستادم. بابا گفت: "بفرمایید! خوش اومدید!" و من یخ کردم! گوشی را گذاشت و گفت: " مگه سر آوردن؟ چه خبره؟! برو لباست رو بپوش!"
آرام گفتم: "فکر کردم بارانه!" و چرخیدم به سمت پذیرایی. روسری و مانتوم را که روی دسته ی مبل گذاشته بودم، پوشیدم. مامان چادرش را انداخت سرش. فکر کردم حالا باران که بیاید چه عکس العملی خواهد داشت؟! می خواستم وقتی که آمد خانه آماده اش کنم. پشت تلفن اگر می گفتم سینا می آید می گفت به من چه؟! شاید اصلا نمی آمد خانه! حالا ولی بیاید می پرسد برای چه این قدر هول بودم که او بیاید؟! هول بودم که قبل از رسیدن سینا برایش تعریف کنم که امروز سینا را دیده ام، البتّه نه همه ی ماجرا را.

